Main | September 2006 »
پست
م. اميد

(با احترام به مهدي اخوان ثالث)

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بدينسان زندگي ننگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
و "طرحي نو دراندازيم"
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است

[Rebel.03:07 PM.August 30, 2006]
ايميل پيام2 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
دلزدگي

*اي بسوزد اين تجربه که عمر بپايش سوخت.

از خواب بيدار شد و با اينکه هنوز از تختخوابش پايين نيامده بود خانه را مشوّش ديد. آرام سنگيني اش را از طرفي به طرف ديگر انداخت اما هنوز مشکلات دنيا بر جاي خود باقي بود. سعي کرد چشمانش را براي بار ديگر در امتداد شب ببندد اما اِفاقه اي نکرد، دنيا هماني بود که بود. تصميمش را گرفت که قبل از خوردن فنجان چاي در تختخواب خانه راتقسيم کند. خانه راتقسيم کرد و آنقدر اين کار را انجام داد تا اينکه حتي فضايي براي ذهنش نماند. احساس خفگي کرد.

چشمانش را گشود. باران پشت پنجره نشسته بود.

[Rebel.09:26 AM.August 27, 2006]
ايميل پيام5 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
توبه

حکايت اول

نقل است که شيخ اصفهان، صاحب دستاني که نوازشش شفا بود و اشارتش مايهء آسايش در اواخر عمر خويش، نه آن چهرهء نوراني، که هر شب را چسبيده به صبح بر سجاده مي گريست. او گناه خود مي دانست که اگر صاحب کرامت بود، شفا دادنش هيچ نبود جز دخالت. او کرامت انساني خويش را مايهء دخالت در امر الهي يافته بود.

حکايت دوم

عموي مادرم که از بزرگان ايل بختياري بود سالها قبل خاطره اي برايم تعريف کرد که گاه و بي گاه ذهن مرا بخود مشغول مي سازد. در روزگار هزار و دويست و نود و نه و يا سيصد شمسي، روزگاري که ايل از گرمسير به سردسير مي کوچيد، وي پانزده سال بيش نداشت.

حاجتمراد سوار بر اسب از اهل فاميل براي مدت کوتاهي جدا مي شود. پدربزرگ که مرد با خدايي است سوار بر اسب خود با چشمان بسته در حال استراحت است. حاجتمراد به آنها ملحق مي شود و پدر بزرگ همچنان چشمانش بسته است.
- کجا بودي حاجت؟
- جاي دوري نرفته بودم، طايفهء پشتي پاي اسبشان در گذر از آب شکست و بارشان بر زمين ماند، از رمه اسبي به آنان دادم تا بار بر زمين نماند.
- آخ، چه کردي پسر! چرا زير بار خدا رفتي! خدا بار آنان را بر زمين نهاده بود.

به سالي نکشيد که رمهء اسب از بين رفت.

حکايت سوم

بخود مي گويم دهانت را ببند و گوشانت را باز کن و دست از اين فاحشگي بردار و همچون علف هرز، خود را بر سر راه ديگران سبز نکن و آنان را بر سرنوشت خود سنجاق.

[Rebel.03:47 PM.August 24, 2006]
ايميل پيام3 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
طراحي

ابرهای خاطره

مست خوی کرده به طاق عادت
رفته جارو کرده ها را باورم از خاطری شسته
با دلی زيبا
ولی آکنده از نفرت

***

درد

اين نگاه محزون من است
به انديشه های نابارور تو

***

بشر

زجر کشيدن بخشی از آدم شدن است.

***

گذشت

من به تو می انديشم که بخشی از عشقی
و تو به عشق می انديشی و متصوري که من بخشی از آنم.

***

نزديکي

به غربت تو می انديشم
و به تنهايی خويش که غرق قرابت توست.

***

برگرفته از صفحهء قديمي ام "سوته دلان"

[Rebel.01:25 AM.August 23, 2006]
ايميل پيام4 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
خرافات در تئاتر

وبلاگ جمهور در رابطه با مثل انگليسي "Break a Leg" مطلبي نوشته که بد نيست اشارهء کاملتري به آن بکنم. اين مثل جزء اعتقادات خرافي تئاتر مي باشد که به معني "Good Luck" استفاده مي شود.
اصل جمله از تعظيم کردن گرفته شده است بدين صورت که در هنگام تعظيم کردن يک پا را به پيش مي گذاريد و پاي دوم را در پشت پاي اول از زانو مي شکنيد. در واقع يک جور ابراز تواضع است.
در تئاتر ايران معتقدين هنوزه به رسم ميدان داران قديم در هنگام ورود به صحنه با دولا شدن و دست به زمين ساييدن و آنرا بوسيدن فروتني خود و تقدس ميدان و يا صحنه را نشان مي دهند.

[Rebel.03:22 PM.August 22, 2006]
ايميل پيام5 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
نه اين و نه آن

سرا پا گوش دو دستي کلامش را چسبيدم، گفت: "اينجا همه چيز ظاهري است. به شما آزادي کاذب و جزئي مي دهند اما يک عمر بندگي مي کني. فلسفهء غرب چنين است. خانه داري، ماشين داري، مسافرت داري اما در قبالش مي بايست يک عمر کار کني، در کل ازآن خودت نيستي. اما در شرق بالعکس است. تو از بندگي آغاز مي کني تا به آزادي برسي. از بندگي خدا شروع مي کني تا به رستگاري اَبدي برسي... اين فلسفهء شرق است".

هنوز مي انديشم!

[Rebel.12:50 AM.]
ايميل پيام3 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
بي خبري

روزها بسان برگريزان پاييز مي گذرد. سال از پي سال، ماه از پي ماه، هفته از پي از هفته، روز از پي روز و لحظه از پي لحظه جه ساده مي گذرد.

مردم از پشت شيشه اتوبوس پر تحرک ترند. حتي ايستايي آنها در حرکت مرکب من. ناگهان جمعه به ذهنم مي رسد. اين هفته هم گذشت.

گذر عمر در بي خبري مايهء غفلت است.

هنگام سپيده دم خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه گري
يعني که نمودند در آئينه صبح
از عمر شبي گذشت تو بي خبري

[Rebel.11:33 AM.August 18, 2006]
ايميل پيام3 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
آخرين بار

از آخرين مرتبه اي که به پاگندهء عزيز نوشتم من نيز جزء "چهارپايانم" چند ماهي نمي گذرد. او نيز در جواب محترمانهء خود نوشت که:" فوق فوقش بخوام جسارت رو به اوج برسونم صبر می کنم 996 بار دیگه که چنین کردی استاد هزار پایان بنامم ات به هر حال افسوس که تو وبلاگستان هم مثل زندگی پیر شده ایم و به خاطرات دل خوش".

نمي خواهم بدانم که چه شد، اما هر چه بود و هر چه رفت در تيرگي و سياهي رفت و نوشته هايم سوخت. جالب آنکه دست نوشته هاي قبلي را خود سوختم و اينبار که نمي خواستم چنين شود همگي بهمراه دلم سوخت.

شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي
سوختم و سوختم، اين راز نهفتن تا کي

اما امروز حال ديگري داشتم. شايد بر آن شدم تا دوباره بنويسم. چقدر نوشتن مي تواند زيبا باشد اگر در آن رقاصي نکنيم.

اين رقاصي هم بخش مهمي از فرهنگ ماست مثل فرهنگ پدرسوختگي.

بنظرم درد مزمن پدرسوختگي يکي از بيماريهاي جامعهء بظاهر فرهنگي و روشن سَر ماست. نوشتهء سيد خوابگرد نيز دل مرا دو چندان مي سوزاند. هر جا که باشي، هر جا که بروي اين روي داستان هميشه علمش پا برجاست.

[Rebel.08:34 PM.August 15, 2006]
ايميل پيام2 دنبالک0 نسخه چاپي
back to up