از آخرين مرتبه اي که به پاگندهء عزيز نوشتم من نيز جزء "چهارپايانم" چند ماهي نمي گذرد. او نيز در جواب محترمانهء خود نوشت که:" فوق فوقش بخوام جسارت رو به اوج برسونم صبر می کنم 996 بار دیگه که چنین کردی استاد هزار پایان بنامم ات به هر حال افسوس که تو وبلاگستان هم مثل زندگی پیر شده ایم و به خاطرات دل خوش".
نمي خواهم بدانم که چه شد، اما هر چه بود و هر چه رفت در تيرگي و سياهي رفت و نوشته هايم سوخت. جالب آنکه دست نوشته هاي قبلي را خود سوختم و اينبار که نمي خواستم چنين شود همگي بهمراه دلم سوخت.
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي
سوختم و سوختم، اين راز نهفتن تا کي
اما امروز حال ديگري داشتم. شايد بر آن شدم تا دوباره بنويسم. چقدر نوشتن مي تواند زيبا باشد اگر در آن رقاصي نکنيم.
اين رقاصي هم بخش مهمي از فرهنگ ماست مثل فرهنگ پدرسوختگي.
بنظرم درد مزمن پدرسوختگي يکي از بيماريهاي جامعهء بظاهر فرهنگي و روشن سَر ماست. نوشتهء سيد خوابگرد نيز دل مرا دو چندان مي سوزاند. هر جا که باشي، هر جا که بروي اين روي داستان هميشه علمش پا برجاست.
