« طراحي | Main | دلزدگي »
پست
توبه

حکايت اول

نقل است که شيخ اصفهان، صاحب دستاني که نوازشش شفا بود و اشارتش مايهء آسايش در اواخر عمر خويش، نه آن چهرهء نوراني، که هر شب را چسبيده به صبح بر سجاده مي گريست. او گناه خود مي دانست که اگر صاحب کرامت بود، شفا دادنش هيچ نبود جز دخالت. او کرامت انساني خويش را مايهء دخالت در امر الهي يافته بود.

حکايت دوم

عموي مادرم که از بزرگان ايل بختياري بود سالها قبل خاطره اي برايم تعريف کرد که گاه و بي گاه ذهن مرا بخود مشغول مي سازد. در روزگار هزار و دويست و نود و نه و يا سيصد شمسي، روزگاري که ايل از گرمسير به سردسير مي کوچيد، وي پانزده سال بيش نداشت.

حاجتمراد سوار بر اسب از اهل فاميل براي مدت کوتاهي جدا مي شود. پدربزرگ که مرد با خدايي است سوار بر اسب خود با چشمان بسته در حال استراحت است. حاجتمراد به آنها ملحق مي شود و پدر بزرگ همچنان چشمانش بسته است.
- کجا بودي حاجت؟
- جاي دوري نرفته بودم، طايفهء پشتي پاي اسبشان در گذر از آب شکست و بارشان بر زمين ماند، از رمه اسبي به آنان دادم تا بار بر زمين نماند.
- آخ، چه کردي پسر! چرا زير بار خدا رفتي! خدا بار آنان را بر زمين نهاده بود.

به سالي نکشيد که رمهء اسب از بين رفت.

حکايت سوم

بخود مي گويم دهانت را ببند و گوشانت را باز کن و دست از اين فاحشگي بردار و همچون علف هرز، خود را بر سر راه ديگران سبز نکن و آنان را بر سرنوشت خود سنجاق.

[Rebel.03:47 PM.August 24, 2006]
ايميل نسخه چاپي

دنبالک
دنبانک

http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/127


نظريات شما
نقد و نظر

حکایت دوم حکایت غریبی بود. چیزهائی توی خودش داشت که ... نمی دونم گاهی بعضی حکایتها چرا باد آدم اینطوری می کنه ...

آنان را بر سرنوشت خود سنجاق!...حكايت عجيبي است!
نوشته زيبايي بود

درود . نوشته هایت بوی دلتنگی می دهد . فکر می کنم من و شما همتباریم. پاینده باشی .

back to up