« توبه | Main | م. اميد »
پست
دلزدگي

*اي بسوزد اين تجربه که عمر بپايش سوخت.

از خواب بيدار شد و با اينکه هنوز از تختخوابش پايين نيامده بود خانه را مشوّش ديد. آرام سنگيني اش را از طرفي به طرف ديگر انداخت اما هنوز مشکلات دنيا بر جاي خود باقي بود. سعي کرد چشمانش را براي بار ديگر در امتداد شب ببندد اما اِفاقه اي نکرد، دنيا هماني بود که بود. تصميمش را گرفت که قبل از خوردن فنجان چاي در تختخواب خانه راتقسيم کند. خانه راتقسيم کرد و آنقدر اين کار را انجام داد تا اينکه حتي فضايي براي ذهنش نماند. احساس خفگي کرد.

چشمانش را گشود. باران پشت پنجره نشسته بود.

[Rebel.09:26 AM.August 27, 2006]
ايميل نسخه چاپي

دنبالک
دنبانک

http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/128


نظريات شما
نقد و نظر

سلام
تبریک می گویم نوشته هایت باذهن بازی وتفکررابه آن تحمیل می کند.

ممنون...
قسمت پایانش با هرچیزی که من فکرشو می کردم متفاوت بود ...

شاهين جان من هم مثل تو هميشه از اينكه دنيا هميني هست كه هست شاكي ميشم...تا اين حد كه يكبار از اطرافم جذر گرفتم...ديگه خودت بفهم چقدر شاكي بودم!

منظورت از افاده افاقه بود نه؟!

درود . بعضی چیزها هست که غربت و غیر غر بت نمی شناسد. اگر انها را داشته باشی غربت سنگینی کمتری خواهد داشت : امید. خودت باشی نه آنچه که جامعه می خواهد. دلت را گرامی بداری .

back to up