«December 2006 | Main | February 2007 »
پست
کاپيتاليسم

سهراب عزيز اين شرح حال مختصر و حتي نا مفهوم از وضعيت کاپيتاليسم هيچ ربطي به شرايط بهزيستي کشورهاي اروپاي غربي، اسکانديناوي و يا کشورهايي مثل کانادا و زلاند نو ندارد. اگر در اين کشورها تامين اجتماعي وجود دارد اين ماحصل کاپيتاليسم نيست که تو خود بهتر مي داني بيشتر اين کشورها سوسيال دموکراتند و از اقتصاد دولتي بهره مي برند. در اروپاي غربي تنها کشور انگلستان در حاليکه کشوري است کاپيتاليست از سيستم رفاه اجتماعي نيز بهره مند است.

آمريکا مهد کاپيتاليسم است. دوستي آمريکايي برايم تعريف کرد که تئوريسن ها و سياستمداران آمريکايي به خود قبولانده اند که قشري از جامعه فقير بماند اما نظام همچنان سرمايه داري باشد، زيرا آنان معتقدند که با قبول اين ضرر و زيان درصد بيشتري از جامعه فعال خواهند ماند و سرمايهء سرمايه داران بهتر خواهد چرخيد که اين نيز خود قصه اي ديگري است در رابطه با تاريخ پيدايش آمريکا. اين مثل معروفي است از آمريکاييان:"مهم نيست که يک ميليون آمريکايي بميرد، مهم اين است که دويصد و نود و نه ميليون ديگر زنده بمانند" و شايد از اينرو است که از کشته شدن سربازهايشان ابايي ندارند و از آنان بنام قهرمانان ملي ياد مي کنند.

به هر حال از مبحث کلام دور نشوم ، رفاه اجتماعي و يا بقول شما سوسيال و يا به کلام ما سوشيال هيچ ارتباطي به نظام سرمايه داري ندارد، اينها همه زحمت جامعه گراياني است که ما آنها را بنام سوسياليست و يا سوشياليست مي شناسيم و گرنه سرمايه داران مي خواهند سر به تن آنان نباشد. کدام سرمايه داري را مي شناسي که علاقمند پرداخت ماليات هفده درصدي باشد. کدام سرمايه دار وجود دارد که علاقمند پرداخت بيمهء کارمندان و کارگران خود باشد. کدام سرمايه دار است که کار ِ نيروي خود را تضمين کند.

سهراب جان آشنايي چنداني با مکاتب سوسياليستي ندارم اما به تجربهء قليل خويش فکر مي کنم که: پول اخلاق جامعه را فاسد کرده است و متاسفانه معيار سرمايداري واحدي است بنام پول.

***

پانوشت: دوستان عزيز اگر فکر مي کنيد که اين نوع نظام سوسيال دموکرات براي کشورمان خوب است نيز سخت در اشتباهيد. کشور ما کشوري است جوان که بيش از هر بخششي نيازمند فداکاري است. کار بهترين سلاح است براي رهايي از شرايط فعلي، يعني ايجاد زمينه هاي مناسب شغلي بر اقشار مختلف جامعه بخصوص قشر جوان. به همچنين ايجاد بستري مناسب براي راه اندازي کارهاي زود پس ده مثل کارگاه هاي کوچک و يا کاسبي هاي خانوادگي و از همه مهمتر آموزش جامعه و بالا بردن فرهنگ کار.

در آخر نيزحقير را بخاطر اين افاضهء فضل ببخشيد.

[Rebel.09:01 PM.January 15, 2007]
ايميل پيام5 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
اقتصاد و نگراني هاي روزمره

ننوشته هايم بيشتر از نوشته هايم شد تا توازن دانسته هايم بر ندانسته هايم فزوني نکند. احساس بيسوادي وسواسي است که اين روزها گرفتارش شده ام. هر چه مي شنوم غريب است هر چه مي بينم عجيب. نگاهم تا به حال خيره بر کجا بود، چه مي دانم! انديشه ام بر چه استوار بود، نمي دانم! جز اينکه هيچ نمي دانم و هيچ نمي دانم.

***

کاش کسي بود تا جملهء "تقسيم عادلانهء ثروت" را برايم تعريف مي کرد. اينرا امروز از اخبار تلوزيون خودي شنيدم. "توليد ثروت در جهت رفا جامعه" و يا شايد بالعکس " تضعيع رفاء جامعه در جهت توليد ثروت"، " جامعه اي ثروتمند" و يا "جامعه اي ثروت اندوز"، "پرورش جامعه اي ثروتمند" و يا " رويش قارچي ثروت افراد" و ...
جملات زيادي مي توان نوشت اما آنچه مسئله را کمي دشوار مي نمايد، عدم آگاهي جامعه به آن چه که در حال اتفاق است. جامعه اي با اقصاد باز و زمينه هايي مساعد براي خصوصي سازي. براستي نمي دانم که اين الگو چه فرقي با نظام سرمايه داري غرب دارد. کاش کسي بود و برايم توضيح مي داد.
اينجا غرب است. اينجا خصوصي سازي حرف اول را مي زند. اينجا بانک ها وام مي دهند. اينجا کارت هاي اعتباري فراوان است. خريد خانه راحت است. خودرو را به روزي صاحب مي شوي. بهترين سفر هاي تفريحي و ...
اما در عوض يک عمر بيگاري. وامها و کارت هاي اعتباري با بهره بسيار بالا که گاهي ممکن است براي مبلغي اندک سالها پول بدهي و اصل بدهي تمام نشود. خريد خانه، بيست و پنج سال دربند پرداخت ماهيانه. خريد خودرو، بجز پرداخت ماهيانه، به محض خروج از نمايشگاه یعني: خارج از قيمت اصلي کمپاني. براي تفريح امسال، حتما تا سال آينده مغروض خواهي بود همانطور که براي مسافرت سال گذشته ات تا امسال بدهکار بودي و ...

سال گذشته در خبرها خواندم که مححقين آمريکايي به اين نتيجه رسيده اند که نيم ساعت خواب بين روز، بازدهي کار افراد را افزايش مي دهد. اين نيم ساعت خواب نيمروز نه از براي سلامتي افراد که از براي سود شرکتهاي بزرگ است. اينجا نيز کمتر کسي را مي بيني که در رشتهء مورد علاقه اش مشغول به کار باشد. اينجا به هيچ وجه ضمانت کاري وجود ندارد. فقط اينکه مي داني براي پيشبرد زندگي و داشتن سهم اندکي از اين رفاه مي بايست به هر قيمتي کار کرد.

براستي چگونه مي شود از تقسيم عادلانهء ثروت سخن گفت در حاليکه يک درصد ثروت دنيا در دست پنجاه درصد مردم جهان است. چگونه مي توان از رفاه عمومي حرف زد در حاليکه ثروت دنيا در دست سه درصد از مردم دنياست، و هفتاد و پنج درصد صنعت دنيا در دست يک جمعيت اقليت ميليوني واحد و خاص است که به هيچ وجه به ديگران اجازهء حضور نمي دهند.

باور کنيد که اينجا انسان در چنگال غولي بنام اقتصاد در حال له شدن است. از اين نظام سرمايه داري هيچ عایدتان نمي شود مگر يک چيز: کار و کار و فقر.

[Rebel.02:35 PM.January 11, 2007]
ايميل پيام4 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
2007

سال نو مسيحي مبارک.

***

ساعت نزدیک صبح است و خواب از چشمانم بيزار. هيچ موضوع جديد و مهمي براي نوشتن ندارم الا تکرار مکررات. اين روزها به حرف مهدي مي انديشم، "اين شهر حرفي براي گفتن ندارد". آنچه لازم بود به ما داد و آنچه مهم بود ما انجام داديم. وقت، وقت حرکت است زندگي به زعم قدمهامان پر برکت.
آنچه بيش از هر چه دلم را مي خراشد دلتنگي است از اينرو تصميم به رفتن دارم. تمام راه پنج، شش ساله ام را تا همين جا مي دانستم، بيش از اين هيچ براي گفتن و انگيزه اي براي عمل کردن ندارم.
لازم است بازگردم. در خانهء پدري بنشينم و بيانديشم که حال چه بايد کرد. تصميم ماندن و رفتن معنايش در انتخاب مجدد، ديدار تازه و تجربهء نو پر بار تر خواهد بود تا از سر اجبار. زمان، زمان رفتن است و هنگام، هنگام ِ خداحافظي گفتن.

***

امروز چهارمين سالگرد حضور اين وبلاگ است. اولين پستش با تبريک سال نو مسيحي بود. يکم ژانويه دوهزار و سه ميلادي. هنوز بنام "رِبـِل" مي نويسم. اما آنچه در اين چند ساله از هويت مجازيش بجا مانده، شخصيتي "بي دل" است. شوري که در جستجوي شعور بود و موجي که در پي فرود. فضاي مجازي آينهء خوبي بود براي پردازش، هرچند يکديگر را نديديم اما چه بسيارخوانديم و نوشتيم.

***

چند شب گذشته تعدادي فيلم ايراني ديدم. شام عروسي، ازدواج به سبک ايراني و در آرزوي ازدواج. آخرين فيلم محصول شانزده سال پيش است. فيلمي با بازيگري: شادروان مهدي فتحي، اکبر عبدي، شادروان جمشيد اسماعيلي، بيژن امکانيان و کمند امير سليماني. اين فيلم را اولين بار در دروان دبيرستان در سينما شهرقصه ديدم. نمي دانم چه چيزي باعث شد تا دوباره با علاقمندي فيلم را دنبال کنم. هر سکانسي که مي گذشت به خود مي گفتم: چه قدر فضاي فيلم سازي نسبت به آن دوران تحول يافته است. به هيچ وجه قابل مقايسه نيست. و نکته جالبتر اينکه در يکي از سکانسهاي فيلم متوجه شدم قاضي مرتضوي نيز به ايفاي نقش پرداخته است. البته وي در نقش مسئول گزينش ظاهر شده است که احتمالا ًَ در آن دوران مي بايست مسئوليت گزينش و يا حراست اداره اي را عهده دار مي بوده که به درخواست کارگردان براي واقعيتر جلوه دادن فضاي صحنه تن به آن داده است.

***

ساعت هفت وچهار دقيقهء صبح است. خبري از خورشيد نيست و آفتابي نيز سر نزده. امروز اولين روز سال نو ميلادي است و شهر در آرامش بعد از جشن سال نو. تگرگ هديهء امشب بود و باد نجواي عاشقانهء آسمان و زمين.
ساعت نزديک آفتاب بود و آفتاب نيامده بود و گوسفند به اميد آنکه با اولين پرتو اشعه هاي طلايي...

روز خوش.

[Rebel.07:17 AM.January 01, 2007]
ايميل پيام2 دنبالک0 نسخه چاپي
back to up