پست قبلي دربارهء "دريغ" نوشته بودم. گاهي براي تعريف لغتي کفگيرم به ته ديگ مي خورد و از توضيح آن عاجزم. "دريغ" از آن جمله بود و اينکه چگونه تعريفش کنم.
چند روز بعد از نوشتن پست قبلي دستم به کتاب "مسخ" کافکا رفت. در پشت جلد کتاب به نقل از "ناباکف" نوشته بود:"رساترين تعريفي که مي توانيم از هنر به دست دهيم اين است: زيبايي به اضافهء دريغ. هر جا زيبايي هست، دريغ هم هست، به اين دليل ساده که زيبايي محکوم به فناست: زيبايي هميشه مي ميرد، وقتي ماده بميرد، رفتار هم مي ميرد، وقتي فرد بميرد، جهان هم مي ميرد.".
وايسا دنيا
روزگار بسرعت سپري مي شود و در اين رفت و آمد روزگار هيچ، جز دريغ برجاي نمي ماند. کم کم حال و هواي بازگشت لحظاتم را فرا گرفته و نواي رفتن گوش زندگيم را پر کرده است.
اين روزها ترانهء دلنشين "رضا صادقي" غم غربتم را دو چندان مي کند. غم غربت نشيني، درد دوري از وطن نيست که جهان با همه بزرگيش به اندازهء سر سوزن است.
گفت تا تو به روز نيک کسان غم مخوري
بســـــا کســـا که به روزگار تو آرزومندند
دنيا قصهء غريبي است و غربت دردي غريبتر.
گاهي دلم براي وبلاگنويسي تنگ مي شود، اما ديگر آن حسُ حال و دلُ دماغ و جانُ رمق اولي در تداوم اين کارِ بظاهر سخيف و به باطن بديع وجود ندارد. اما به هر حال چه بايد که "ترک عادت موجب مرض است".