«January 2007 | Main | March 2007 »
پست
سوز

من ذره و خورشيد لقايى تو مرا
بيمار غمم عين دوايى تو مرا
بى بال و پر اندر پى تو مى‏پرم‏
من كـَه شدم و چو كهربايى تو مرا

درنه قدم از چه راه بى‏پايانست‏
كز دور نظاره كار نامردانست‏
اين راه ز زندگى دل حاصل كن‏
كاين زندگى ِ تن صفت حيوانست

(رباعيات مولوي)
***

‏اين زندگي تلخ که داريم شب و روز
روزش به شب و شبش به صبح نيست هنوز
هي وعده ميديم سحر مياد روز مي شه
اي دل از غم دوري اون روز بسوز

[Rebel.01:22 PM.February 21, 2007]
ايميل پيام1 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
دريغ

پست قبلي دربارهء "دريغ" نوشته بودم. گاهي براي تعريف لغتي کفگيرم به ته ديگ مي خورد و از توضيح آن عاجزم. "دريغ" از آن جمله بود و اينکه چگونه تعريفش کنم.

چند روز بعد از نوشتن پست قبلي دستم به کتاب "مسخ" کافکا رفت. در پشت جلد کتاب به نقل از "ناباکف" نوشته بود:"رساترين تعريفي که مي توانيم از هنر به دست دهيم اين است: زيبايي به اضافهء دريغ. هر جا زيبايي هست، دريغ هم هست، به اين دليل ساده که زيبايي محکوم به فناست: زيبايي هميشه مي ميرد، وقتي ماده بميرد، رفتار هم مي ميرد، وقتي فرد بميرد، جهان هم مي ميرد.".

[Rebel.05:48 PM.February 15, 2007]
ايميل پيام1 دنبالک0 نسخه چاپي
پست
وايسا دنيا

روزگار بسرعت سپري مي شود و در اين رفت و آمد روزگار هيچ، جز دريغ برجاي نمي ماند. کم کم حال و هواي بازگشت لحظاتم را فرا گرفته و نواي رفتن گوش زندگيم را پر کرده است.

اين روزها ترانهء دلنشين "رضا صادقي" غم غربتم را دو چندان مي کند. غم غربت نشيني، درد دوري از وطن نيست که جهان با همه بزرگيش به اندازهء سر سوزن است.

گفت تا تو به روز نيک کسان غم مخوري
بســـــا کســـا که به روزگار تو آرزومندند

دنيا قصهء غريبي است و غربت دردي غريبتر.

گاهي دلم براي وبلاگنويسي تنگ مي شود، اما ديگر آن حسُ حال و دلُ دماغ و جانُ رمق اولي در تداوم اين کارِ بظاهر سخيف و به باطن بديع وجود ندارد. اما به هر حال چه بايد که "ترک عادت موجب مرض است".

[Rebel.04:21 PM.February 09, 2007]
ايميل پيام1 دنبالک0 نسخه چاپي
back to up