من ذره و خورشيد لقايى تو مرا
بيمار غمم عين دوايى تو مرا
بى بال و پر اندر پى تو مىپرم
من كـَه شدم و چو كهربايى تو مرا
درنه قدم از چه راه بىپايانست
كز دور نظاره كار نامردانست
اين راه ز زندگى دل حاصل كن
كاين زندگى ِ تن صفت حيوانست
(رباعيات مولوي)
***
اين زندگي تلخ که داريم شب و روز
روزش به شب و شبش به صبح نيست هنوز
هي وعده ميديم سحر مياد روز مي شه
اي دل از غم دوري اون روز بسوز
