"You want to rattle sabers toward Iran now? Let me tell you something about Iran, because I've been there and you haven't. Iran is a great country. A great country. Does it have its haters? You bet. Just like the United States has its haters. Does it have a corrupt regime? You bet. Just like the United States has a corrupt regime. Does it want a nuclear weapon? Maybe. Do we have one? You bet. But the people of Iran are great people. And if we give that corrupt leadership, (by attacking Iran militarily) the opportunity to unify that great country in hatred against us, we'll have been giving up one of our most promising future allies in decades. If you really know anything about Iran, you know exactly what I'm referring to. Of course your administration belittles diplomatic potential there, as those options rely on a credibility and geopolitical influence that you have aggressively squandered worldwide."
خم شدش سياهي سرد زمستون
که خراب بود رو سر
گداهاي کنج خيابون
رو سر نيلوفرا و لادن و مردم اين شهر
رو سر آدماي خسته از اين درد
بچه هاي گشنهء منتظر نون
سياهي رفتش و صورتا هنوز سياس ولي
دلمون هزارتا آيه سفيد همراه داره
تو نگو کي مي رسه، کي مي رسه
که خدا بهتر خودش خبر داره
همچي که شکوفه ها سر بزنن
غنچه هاي توي باغ
همراه کبوترا و قمريا پر بزنن
سياهي جمع مي کنه بساطشو
شب ميره، آفتاب مياد
ماه مياد مهتاب مياد
آرزوي رفته بر باد همه
از تو پس کوچه هاي خاکي شهر
همراه نفسهاتون
از توي قفسهاتون
مثه اون دختر موبلند مشکي ابروي زير گذر
همچيني با ناز و آب و تاب مياد
آره، آره بهار مياد
سوز ميره، جاش ساز مياد
غم ميره، آواز مياد
دلاتون نگيره از سردي که درد
درد بي علاج و بي درمون ما
نه که از سرما باشه
يا نه اين که هر زمستون
هر کسي منتظر فردا باشه
درد ما درد نفهميدنه و درد شما
بخوره بجونه هر کي خائنه
بخوره هر کي هست، هر جا باشه
دلم خوش مي کنم به ديدنت
آرزومه که يه روز ببينمت
از روي قله هايي که قداشون
قد هيچکس بهشون نمي رسه
هميشه سبزي و شاد
هميشه خرم و خوش
نا اميدم نکني
سياهي مي ره و روشني يه روز بيرون مياد
شب ميره، آفتاب مياد
ماه مياد مهتاب مياد
***
سال نو به مبارک.
صهيونيست
بخشي از سخنان آريل شارون به شيمون پرز در سوم اکتبر سال دوهزار و يک:"هر وقت که ما کاري انجام مي دهيم، تو به من مي گويي آمريکايها آن کار را ،انجام مي دهند، اين کار را انجام مي دهند... مي خواهم يک مسئله را برايت واضح بگويم: در رابطه با فشار آمريکايها به اسرائيل نگران نباش. ما، يهوديان، آمريکا را کنترل مي کنيم و امريکائيها نيز خود اين را مي دانند."
300 (3)
هر که را کو دور ماند از اصل خويش
باز جــويد روزگـــــاري وصل خويــش
شمقدری: چرا راه دور؟ خودمان 300 ایرانی داریم !
جواد شمقدری مشاور هنری رئیس جمهور در گفتگو با برنامه جوونی به وقت فردا از رادیو جوان گفت : فیلم 300 یکی از جلوه های اندیشه غرب و آمریکا نسبت به ایران است . کشور ما با تاریخی 10 هزار ساله، پشتوانه عمیق فرهنگی و دارای اولین بیانیه حقوق بشر بوده است. وی در ادامه گفت : ما از ابتدا یکتا پرست بوده ایم و زرتشت در تاریخ ما جلوه گری داشته است.
[ادامهء 300 (3)]
300 (2)

تحريف چهرهء ايرانيان بخاطر يک مشت دلار.
فيلم سيصد مهمتر از وارانه جلوه دادن جنگ که بنظرم به هيچ وجه مهم نيست، چهرهء ايرانيان را در شرايط امروز به بدترين شکل به تصوير کشيده است. بگذاريد برايتان مثالي بزنم. روزي خواهر زاده ام از من پرسيد:"آيا اين حقيقت دارد که ايرانيان اسرائيليها را مي کشند؟" و در نهايت متوجه شدم که يکي از همکلاسيهايش که يهودي است و مهاجر اسرائيلي از فيلمي سخن گفته که در آن ايرانيان متهم به نسل کشي اسرائيليان هستند و اسرائيل يعني یهود و در نتيجه ايرانيان ضد يهودند.
از قديم گفته اند احترام مسجد را متولي نگه مي دارد، وقتي متولي فرهنگي درست و حسابي در مملکت تاريخيمان نداشته باشيم بهتر از اين هم نخواهد شد. آنروزي که مشاوران رضا شاه اسم ايران را براي اين کشور در مجامع بين المللي انتخاب کردند به هيچ وجه به ياد آنروزي که همسايگان جنوبي دست بر نام "پرشين گلف" بگذارند، نبودند. آنان به استناد اينکه کشوري بنام پرشيا ديگر وجود ندارد و اين کشور فعلي ايران است، نام خليج فارس را به عربي تغيير دادند. هر کجا که نقد و بحث تاريخي پيش مي آيد که در آن منافع مادي کشورهاي ابرقدرت زير سئوال برود، مي پرسند دربارهء چه سخن مي گويي: ايران و يا پرشيا. و از پرشيا بنام کشوري که دورانش به اتمام رسيده ياد مي کنند. حال آنکه ما در کشور خودمان هنوز در اين خيال خام که ايرانمان همان پرشياست خوابيده ايم. شايد پهلوي دوم نيز به اين اشتباه پدر خود پي برده بود و از همين رو جشنهاي دو هزار پانصد ساله را ابداع و برپا کرد. (رضا شاه اين کار را به تبعيت از کمال آتا تورک که نام عثماني را به ترکيه تغيير داده بود انجام داد).
[ادامهء 300 (2)]
300 (1)

بالاخره امشب موفق شدم که فيلم دردسرساز "سيصد" را ببينم.
حال نگاهي به اين واقعهء تاريخي مي اندازيم تا متوجه شويم که داستان فيلم فقط چند خطي از کل ماجرا است:
خشايارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلي يونانيان نبود و نميخواست به اين کشور حمله کند. اما اطرافيان وي از جمله مردونيه داماد داريوش شکست ماراتن را مايه سرشکستگي ايران ميدانست و خشايارشا را به انتقام فراميخواند. يونانيان مقيم دربار ايران نيز که از حکومت اين کشور ناراضي بودند از خشايارشا درخواست ميکردند که به يونان يورش برد. در آنزمان در يونان حکومتهاي مستقلي با عنوان دولت شهر بر هريک از بلاد اين کشور حکمراني ميکرد.
سرانجام خشايارشا به قصد حمله به يونان به کاپادوکيه واقع در آسياي صغير رفت و اين شهر را مرکز ستاد فرماندهي خود قرار داد. وي سه سال تمام به تجهيز سپاه مشغول شد و در نهايت سپاه بزرگي که بنا به گفته هرودوت در آن، 46 گونه نژاد و قوم مختلف حضور داشتند بسيج کرد و در بهار 480 قبل از ميلاد به سوي يونان حرکت کرد. عربها، هندي ها، پارسها، مادها، سکاها، فنيقيها، مصريها و حتي ساکنان جزاير خليج فارس نيز در اين لشکرکشي حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان يوناني در مورد تعداد افراد قشون ايران در اين لشکرکشي راه مبالغه نمودهاند و گاه تا پنج ميليون نفر نيز ذکر کردهاند اما بنا به نوشته ساير مورخان تعداد افراد سپاه خشايارشا پانصدهزار نفر بوده که البته همه آنها سرباز نبوده و بسياري آشپز و ملوان و ... در اين ارتش خدمت مينمودند.
[ادامهء 300 (1)]
روز زن
علي (ع) :"اگر چند مجرم آزاد باشند بهتر از آن است که يک بي گناه در بند باشد.".
آقا رسول مرد

امروز تلفني با يکي همکاران مقيم ايران در گفتگو بودم که در ميان حرفهاي خودماني، يک جمله بسيار شُک آور بود:"رسول ملاقلي پور سکته کرد".
واقعيت اينکه مرگ شفا ندارد، بدا به حال ما زندگان.
"آقا رسول" شخصيت قابل تحسيني داشت. بارزترين خصلتش رُک گويي بود. با کسي تعارف نداشت. اهل دل بود. اگر ناراحت مي شد، مي گفت! زجرت نمي داد، اگر هم خوشحال بود، مي گفت! منتظرت نمي گذاشت. رابطهء خوبي هم با جوانترها داشت.
آنروزها وقتي متن گفتگويي را که با هم داشتيم و قرار بود که در يکي از مجلات سينمايي روز بچاپ برسد براي ويرايش مي خواندم و بازنويسي مي کردم، هر از چند گاهي اشک از چشمانم سرازير مي شد.
واقعيت اينکه متن هيچ نبود جز خود او: رسول ملاقلي پور
روحش شاد.