اگــر چه پیش خردمـند خامشی ادب است
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چـــیز طـــیره عــقل است دم فرو بستن
به وقت گـــفتن و گـــفتن به وقت خاموشی
سعدي
چند روز پيش يکي از دوستانم تلفني شعري برايم خواند به مـَثـَل. کلامش کمي ذهنم را برآشفت. از اينرو بر آن شدم تا جوابي برايش مهيا کنم. حاصل همين چند بيت شعري شد که ملاحظه مي فرماييد.
سهل است به ناداني خود خويش گزيدن
شـَهد است رهيدن، جهيدن، نرسيدن
بـَرتاب نگاهت که همه نيست دگرگون
چون بيني و هستي نظر آيد به دو ديدن
هستي همه اين نيست که در ياد تو آمد
هستي همه آن است که در کار تو نآمد
عقل است که خود بيني و سر در به گريبان
فرياد کني بر "من" مسکين، که سرآمد
آن لحظهء خود بيني و خود خواهي و خود باز
آن دم که روي سوي دلت بر هوس و آز
بودند خموش، همچو درنده به کمينگاه
ناگفته سخن عيب نداري برو خود ساز
چون پير بيايد بر ميدان و نشيند
جز موي سپيدش به ميان هيچ نبيند
نه چرخش ايام که در پيچ و خم زلف
بند است و در اين بند همي خود بگزيند
سهراب کشي، رسم کهن مايهء ننگ است
بشتاب برادر که زمان کوته و تنگ است
رستم به مثل بود قوي پنجه و بازو
آن کس که سخن ياد بدو داد زرنگ است
از آدم و خاتم که همه آيهء نقل است
اين سيرهء آنهاست، سخن مايهء عقل است
چون گوش نداري شنوي قصهء مهتر
چشمت نکند راي که اين سايهء جهل است
اين رسم شهان بود که از جبر زمانه
هر کس سخني گفت بشد گبر زمانه
آن کس که به ما گفت دو گوش است و سخن يک
برده است دگر طاقت اين صبرُ زمانه
آن قصهء رندي است که دادار يکي داد
چون دو شنوي يک بزني حرف به فرياد
چون نقل سخن رفت و حديث سخن آمد
اين نقش کلام است، کند داد به بيداد
چو نيک بماني، همه کس نيک بداني
چو هيچ نداني و به تفکيک بخواني
آن کس که نداند به تو نزديکترين است
ورنه همه را از بر يک چوب براني
اين درد سخن از بر تو حبهء قند است
خود داني و من دانم و کاين وجه به چند است
"افتادگي آموز اگر طالب فيضي
هرگز نخورد آب زميني که بلند است"
