چند صباحي از فرط بي وقتي دستم به نوشتن مطلبي نرفت، اما دلم پر بود از حرفهاي نگفته!
شنبهء گذشته، هنوز چشم به روز نگشوده، صداي تلفن همراه، از خواب صبحگاهي بيدارم کرد! پيام کوتاه بود:" شاهين عزيز! امير هستم" و شماره اي به همراه، شايد به احتساب وقت، قصد بيدار کردم را نداشت اما آن پيام کوتاه چنان شعفي در دلم انداخت که خواب از سرم پريد و لحظه اي نگذشت که صداي بوق تلفن در گوشم پيچيد.
صداي شنيدن دوست بعد از هشت سال چه لذتي مي تواند داشته باشد، هم محل، هم دبيرستاني، دوست، دوست و دوست و دوست. شايد گناه من بود که بي خبر رفتم و هيچکس را پيغامي نگذاشتم.
"... به صفحه مونيتور خيره مي شوم و به سالهايي مي انديشم که هيچ کارمفيدي در کارنامه ام ثبت نکردم و شايد اگر لطف و صميميت دوستان هم نبود همان چند کار را هم در سالهاي بعد انجام نمي دادم. تحمل شرايط برايم سخت بود. محيط ها کوچک و خيابان ها همه باريک. فکر ها همه بسته و قدها همه کوتاه.
فکرش محصورم کرد. آنچنان که نفس کشيدن برايم سخت شد. تابستان بود. با تلاش و سختي و دوندگي شرايط برايم رو به بهبود بود، اما ديگر آن رنگ و بوي سابق را نداشت. اينچنين نمي شود. به هيچ چيز و هيچ کس و هيچ شرايطي نمي توان اطمينان کرد. اينها همه ظاهري است.
سرزنشم کردند، چند تن از همکارانم از رفتن منعم کردند، " هر کسي از ظن خود شد يار من". اما ديگر تصميم را گرفته بودم. فيلمي را که دستيارش بودم، نيمه کاره رها کردم و قراردادي را که با انجمن سينماي جوان داشتم به پايان بردم و کاري را که قرار بود براي گروه کودک شبکهء دو بسازم، به فروختن فيلمنامه اش راضي شدم و از ادامهء بازي در سريال تلوزيوني انصراف دادم و در يک صبح آفتابي، در حاليکه به ماسه هاي کف آسفالت خيره بودم تا خوب در خاطرشان بسپارم، بدون خداحافظي ايران را ترک کردم تا بخود بفهمانم که کشورم گم کرده بسيار دارد از رفتن کساني چون من خم به ابرويش نمي آيد."
