ما ايرانيان، اگر نه تنها ترين، که يکي از بهترين مونتاژگران زمانه ايم. فرقي نمي کند در چه زمينه اي باشد، صنعتي و يا فرهنگي، ورزشي و يا هنري، هر آنچه هست مي بايست مطابق باورهاي دودماني و رفتار اجتماعي مان تغيير يابد و از چهارچوب عرفمان نيز بيرون نزند.
پادشاهان هخامنشي در زمان جنگ زنان و کنيزان خود را نيز به همراه لشگريان و سپاهيان مي بردند و آنان را در جحازي بر اسب و فيل سوار مي کردند و کسي به اندروني آنان نظري نداشت زيرا که به زنان و حتي کنيزان خود نيز متعصب بودند. (به نقل از هرودوت)
داريوش بزرگ پس از آنکه به پادشاهي منصوب شد، با پنج سردار ديگر که همراه و هم پيمان بودند قراري گذاشت. قرار بر اين شد که من بعد آن پنج عزيز همراه هر کجا که خواستند بدون ا ِذن شاهي وارد شوند مگر به حرمسراي وي.
يکي از شاهزادگان اشکاني (نپرسيد کدامشان که الآن حضور ذهن ندارم، مطمئنم که فرهاد بود، اما فرهاد چندم، فراموش کرده ام) که در زمان وفات پادشاه در روم حضور داشت، براي وراثت تخت شاهي از آنجا به پارت فراخوانده شد. شاهزاده به رسم عادت و تربيت رومي، صورت مي تراشيد و زلف مي بريد و همچون روميان شاخهء زيتون به سر مي گذاشت. چندي نگذشت که توسط مهستان، مجلس وقت به وي تذکر داده شد چنين نکند، زيرا در شان پادشاه اشکاني نيست که صورت بتراشد و موي سر کوتاه نمايد.
به هر روي تذکر مفيد واقع نشد و به دفعات رسيد و سرانجام در پي بي اعتنايي وي به نهي از منکر اعضاي مجلس مهستان پس از مدت کوتاهي توسط ايشان از پادشاهي خلع شد و بجاي او برادرش به تخت نشست. (ايران باستان، ژوزف ويسهوفر)
اين موضوعات بخوبي نشان مي دهد که موضع برخورد با حجاب ظاهر و زن، مسئله اسلام نبوده که موضوع ايران زمينيان مسلمان (اعم از ايرانستان و افغانستان و تاجيکستان و هر چه بلاد آريايي نشان دوقلوست) بوده است، وگرنه مردمان عرب از ما به دين متعصب ترند. جالب اينکه ما آنان را دينداران بي غيرت مي دانيم و آنان ما را مشرکاني مرفوض مي خوانند. حال در اين ميان پيدا کنيد پرتغال فروش را؟
اين شيوه برخود امروزين با حجاب و سعي در يکپارچه کردن جامعه، همانطور که در پست قبلي نوشتم، راهي است بخطا و بهتر آن است بجاي مقابلهء با آن، مثل مابقي کارهايمان (حتي از نوع هسته اش) بفکر مونتاژش باشيم و بقول آيت الله شاهرودي بوميش کنيم و لاغير، اين ره که مي رويم به ترکستان است.
آقا مهدي سيبستان بحثي را پيش انداخته که دنباله اش را در ارض ملکوت داريوش عزيز دنبال کردم. مبحث شرق و غرب.
در ظاهر اختلاف عمده اي با يکديگر دارند، چه بسا که اين اختلاف بيشتر به اختلاف مذهب مي ماند تا تمدن. اين فاصله اي که امروزه ما شاهدش هستيم، بيشتر ناشي از مباحث ايدئولژيک است. اختلاف بين مسجد و کليسا. اسلام و يهوديت و از اين قبيل اختلافاتي که بهانه را براي آشفتگي دنيا فراهم آورده است. کج فهمي و دگماتيسم. جزميت و تماميت خواهي و در کل دنيا را در دو بخش سفيد و سياه ديدن.
اگر بخواهم به تاريخ استناد کنم، دنياي غرب امروز ديگر هيچ ارتباطي با يونان ندارد. آنها آن استفاده اي را که مي بايست از يونان ببرند، برده اند. يونان ديگر چيزي براي ارائه ندارد. تنها چيزي که ماحصل يونان و فلاسفه اش بود براي غرب در يک جمله خلاصه شد:"دموکراسي به معني حکومت بر جامعهء آزاد". اين تعريف براي اهالي قدرت کمي خطرناک بنظر مي رسد. فرقي نمي کند که در امريکا اجرا شود و يا در ايران. جامعه آزاد از تمرکز قدرت جلوگيري بعمل مي آورد، حال آنکه با اين ترافيک قدرت در دنيا، ديگر کدام جامعه آزاد را مي توان سراغ گرفت؟ اصلا اگر چنين آزادي باشد - نه حتي از نوع بي بند و باري و آنارشيسم - کدام سنگ بروي سنگي بند مي شود. مگر يونانيان با چنين انديشه اي توانستند روياي خود را تحقق بخشند.
بنظر مي رسد الگوي غرب امروز بيشتر معطوف به روم باستان است، تا آنجا که اتحاديه اروپا با سرعت تمام بسمت يکپارچگي پيش مي رود و امريکا بشدت علاقمند گلوباليزم و يکدست کردن دنيا از نوع دموکراسي خويش است. در چنين حالتي ديگر جامعهء آزاد معنا نمي يابد. حتي ديگر افراد نيز نمي توانند آزادانه در رد و پذيرش موضوعي ابراز عقيده کنند، فقط بحث انتخاب بجا مي ماند: اين يا آن؟
در واقع در تجزيهء دو تمدن، آنان همان راهي را در پيش گرفته اند که ايرانيان قبل از اسلام بشدت به آن معتقد بودند. تا جايي که هرودت به تمسخر مي نويسد:"در حاليکه ما يونانيان به آزادي فردي اعتقاد داريم، پادشاهان هخامنشي به همگن کردن جامعه معتقدند". اما چه مي شود که چنين اتحادي که تا چندين قرن متمادي زبان زد دنيا مي شود و بزرگترين پادشاهان غربي در پي الگو برداري از آن بودند و همچنان هستند، جايش را به به يک نگاه عجيب و غريبي مي دهد که سرانجام ِ ما را با دنيا به قهر مي کشاند.
ژوليو سزار با الهام از همين ايده قدم در راه تثبيت امپراطوري روم گذاشت، و امروزه همان انديشه در پيدايش اتحاديهء اروپا متبلور مي گردد. بنظرم نکته انحرافي در کار ما بعلت عدم شناخت خويش و بحران هويت تاريخي سرزمينمان، جايگزيني "همسان" سازي و يا "همشکل" سازي با "همگن" سازي است. در "همگن" سازي شکل و اندازه مهم نيست، حتي مکان نيز دخالتي ندارد، بلکه روشي است که انجامش در هر شرايطي به نتيجهء مشترک ختم مي گردد. در حاليکه در "همسان" سازي و يا "همشکل" سازي چنين نيست، زيرا که نظم اجباري است، ترتيبي که تکثر و خلاقيت را از بين مي برد. (نمونهء امروزي آن در کشور ما همين مسئلهء امر به معروف و نهي از منکر و يا طرح مسائلي همچون لباس ملي و از اين قبيل است). جالب اينجاست که بصورت خام مي دانيم مسئله اي مهمي در انجام اين عمل وجود دارد اما اصل آنرا گم کرده ايم. تصور مي کنيم که اگر همگي يک نوع لباس بپوشيم آن اتحاد لازم بدست مي آيد (در حاليکه با نگاهي به بازمانده هاي تخت جمشيد مي توان دريافت که آن قدرت با وجود و حضور مردماني از فرهنگهاي مختلف شکل گرفته بوده است).
يعني در سالهاي غيبت تاريخيمان، غربيان به آنچه ما مي انديشيديم، عمل مي کردند و امروزه در بدو ورود دوبارهء مان به دنياي نوين، ما به آنچه آنان عمل مي کنند نگاه عاقل اندر سفيهانه داريم. در واقع در عين بي خبري ما، در حوزهء تمدن به يکديگر نزديک شده ايم.
اما مشکل کجاست؟ بنظرم مشکل در ندانستن است. با توجه به عدم شناخت صحيح از هويت فرهنگي تاريخي سرزمينمان و همچنين عدم تحقيق درست در رابطه با غرب، نگاه پيچيده اي را در ذهن خود پرورانده ايم، تا جايي که ما در شکل آرماني خود مفتخر به شعارهاي از دور خارج شدهء غرب هستيم و غربيان در شکل متصور شدهء خود مستاصل از تباهي ما. حال اين در صورتي است که بقول ملکوت نه غرب بهشت برين است و نه آنجا دوزخي که نتوان در آن زندگي کرد.
حال آنچه لازم است نگاهي بدور از تعصب را لازم دارد تا با نگاهي ژرف به خير و شر هر دو پي ببرد. آنچه مشخص است ما از داشته هاي خود به اندازه کافي استفاده نبرده ايم و هنوز اندر خم يک کوچه ايم، اما عزيزان اين را هم نبايد ناديده گرفت که از عمر ايران نوين صد سالي بيش نمي گذرد و در اين عمر کوتاه چه بسا که خوب جهيده ايم. به هر روي نمي توانيم کشور خود را در حال حاضر با غربي مقايسه کنيم که چهارصد سال است و بل بيشتر که روزنامه دارد و از سيستم دو حزبي استفاده مي برد. بياييد "آسايش نسل" را با "آرامش تن" جابجا کنيم، واقعاً چقدر مهم است که در اروپا از اينترنت پر سرعت استفاده مي کنيم، و يا چه مهم که در فروشگاه هر چه مي خواهيم در دسترس داريم. از فضائلي نام ببريم که باعث ايجاد اين راحتي شد. از سختي حرف بزنيم که اين مردم بخود قبولاندند و پافشاريي که در طلب حق خود کردند. از کارگراني که در ايجاد اصناف خود زحمت کشيدند، از محققاني که وقت خود را در کتابخانه ها گذراندند، از آن احساس مسئوليتي که تک تک افراد اين جامعه نسبت به محيط خود دارند و از آن احترام متقابلي که در بين آنان رد و بدل مي شود.
در نهايت اينکه شايد مقايسه کار ثمر بخشي نباشد اما محک خوبي است.
کي از کجا
نوشتن سخت است. هر روز مشکلتر از ديروز. خورجین، خورجین مطلب مورد نوشتن دارم و هيچ حوصله اي در بساط نيست، اگر هم باشد، وسواس نمي گذارد.
چندي پيش اسم "زاگرس" ذهنم را بخود جلب کرده بود و بر آن شدم تا ريشه يابي اش کنم. قصه نيز از فيلم سيصد شروع شد و تشابه نام يوناني خشاي آر شاه، "زاراکسوس" با زاگرس.
ما ايرانيان بر اين باوريم که زاگرس ريشه اي زرتشتي-اوستايي دارد، زاگ ره. به همچنين محققين ديگر اين نام را از اقوام هندي-اروپايي "زاگراثي" وامگير مي دانند.اما بنظر حقير اين اسم بيشتر به يوناني مي ماند.
زاگرس يکي از اساطير يوناني که حاصل همخوابگي پارسه فون (ملکه عالم اموات) و يا بروايتي دميتر (ملکه زراعت) با زئوس است. پارسه فون در معناي امروز به پارسي زبانان اطلاق مي شود. مثل دايچه فون و يا آنگله فون. ممکن است که نام زاگرس در بعد از حملهء يونانيان به ايران براي اين رشته کوه رايج شده باشد. در تعريف پارسه فون نيز متوجه مي شويم که وي بسيار زيبا بوده و در منطقه اي دور از خدايان ديگر زندگي مي کرده است.
***
تا سال گذشته که با دوستان و همکارانم گفتگو مي کردم، همه شاد و خرم، پرسش از آمدنم مي کردند! جاي بسي خوشحالي بود. اما به ناگهان ورق برگشت، بخصوص در اين چند ماه اخير. آخرين، هفتهء گذشته بود و ديدار با همکار عزيزي که بسيار دوستش دارم و برايم محترم است و به جهت کار و اخلاق حرفه اي، برايم الگوي بسيار خوبي است. فعلا هنوز در شـُکم. برايم گفت که شرايط چگونه در يکسال اخير دگرگون شده و اين دگرگوني تاثير بسزايي در سير نزولي توليدات فرهنگي داشته است.
فهم اينکه يک بازيگر در روز چهارده ساعت کار کند، برايم بسيار سخت است.(تا پنج سال پيش ساعت کاري بازيگران به بيشتر از شش و يا هفت ساعت نمي رسيد). شايد اين کار براي عوامل پشت دوربين سخت نباشد، اما براي بازيگران کـُشنده است. بازيي از بازيگر باقي نمي گذارد. از طرفي ديگر مي توان نتيجه گرفت که وقتي بازيگر چهارده ساعت کار مي کند، عواملي همچون دستياران بايد بيست و چهار ساعت کار کنند.
دوستي ديگر برايم تعريف کرد: "چه خوش خوابيدي که آن ممه را لولو برد". وقتي بر سر صحنهء فيلمبرداري حاضر مي شوي، با تعداد زيادي دخترم، پسرم، پسر عمه و پسر خاله ام، دايي و عمو ام، عمه و خاله ام وغيره و غيره روبرو مي شوي.
آن ديگري همين ديروز مي گفت:"تو سر سگ بزني، خواننده در مياد! آخه اين چه جهنم بي درو پيکري که هيچ قانوني نداره، کلي زحمت مي کشي، بعد يه آدم بي استعدادي مثل بنيامين رو مي کنن الگو، آخه اونم شعره، ساعت، ديوار، نيمکت، کت و شلوار، خوب يه راست بگو سمساري و همه رو راحت کن... مي خوام برم لس آنجلس اونجا کارمو ادامه بدم، مگه من چيم از شادمهر کمتره، اندي هم غلط کرده گفته کار بچه هاي ايران رو قبول نداره، دو روز بياد اينجا ببينم مي تونه کار کنه". من هم ياد آوري کردم که بندهء خدا نمي توانست، وگرنه حتما الان امريکا نبود.
يکي شان رفته امريکا درس بخواند! يکي شان مي خواهد برود درس بخواند حتي اگر در بورکينا فاسو ثبت نامش کنند. آن يکي حتي برايش مهم نيست که نزديک به صد ميليون بدهد اما بياد خارج تحصيل کند. رضا صادقي دوست دارد براي زندگي به خارج از کشور برود. همه و همه بدنبال خروجند. واقعا آنجا چه خبر است؟
پي نوشت: نوشته اي از سهراب در زمينهء تغييرات داخلي.
***
کم کم دارد از اين "حسين درخشان" بيشتر خوشم مي آيد. تقريبا ً سال گذشته بود که در باره اش با برادر سيبستان و يکي ديگر از دوستان حرف زدم. آنروز آنها عقيده ام را براحتي نپذيرفتند و گفتند که خوبي وبلاگ همين است، "تکثر". اما بنظر حقير حسين ديروز براحتي مي توانست وبلاگنويسان جوان را بخطا بياندازد و مي بايست بسيار در نوشته هايش دقت مي نمود. حال اين اتفاق رخ داده است. حسين، حسين ديگري شده است که پذيرشش براي خيليها راحتر مي باشد. درست است تعدادي چشم ديدن او را ندارند، من هم نه اينکه چنين بودم، نه، اما با روشش نيز موافق نبودم (اين را در حالي مي نويسم که حقير ميزبانش نيز بوده است)، اما اکنون برايم شيرين شده و حرفش را بهتر مي فهمم. حسين علمدار راهي نيست. ادعايش نيز تبلور انديشه اي را در بر ندارد. اما سخن امروزش بنظرم صادقانه تر است، حتي اگر که نوشته هايش به مزاج خيلي ها سازگار نباشد.
روز زن
علي (ع) :"اگر چند مجرم آزاد باشند بهتر از آن است که يک بي گناه در بند باشد.".
دريغ
پست قبلي دربارهء "دريغ" نوشته بودم. گاهي براي تعريف لغتي کفگيرم به ته ديگ مي خورد و از توضيح آن عاجزم. "دريغ" از آن جمله بود و اينکه چگونه تعريفش کنم.
چند روز بعد از نوشتن پست قبلي دستم به کتاب "مسخ" کافکا رفت. در پشت جلد کتاب به نقل از "ناباکف" نوشته بود:"رساترين تعريفي که مي توانيم از هنر به دست دهيم اين است: زيبايي به اضافهء دريغ. هر جا زيبايي هست، دريغ هم هست، به اين دليل ساده که زيبايي محکوم به فناست: زيبايي هميشه مي ميرد، وقتي ماده بميرد، رفتار هم مي ميرد، وقتي فرد بميرد، جهان هم مي ميرد.".
وايسا دنيا
روزگار بسرعت سپري مي شود و در اين رفت و آمد روزگار هيچ، جز دريغ برجاي نمي ماند. کم کم حال و هواي بازگشت لحظاتم را فرا گرفته و نواي رفتن گوش زندگيم را پر کرده است.
اين روزها ترانهء دلنشين "رضا صادقي" غم غربتم را دو چندان مي کند. غم غربت نشيني، درد دوري از وطن نيست که جهان با همه بزرگيش به اندازهء سر سوزن است.
گفت تا تو به روز نيک کسان غم مخوري
بســـــا کســـا که به روزگار تو آرزومندند
دنيا قصهء غريبي است و غربت دردي غريبتر.
گاهي دلم براي وبلاگنويسي تنگ مي شود، اما ديگر آن حسُ حال و دلُ دماغ و جانُ رمق اولي در تداوم اين کارِ بظاهر سخيف و به باطن بديع وجود ندارد. اما به هر حال چه بايد که "ترک عادت موجب مرض است".
کاپيتاليسم
سهراب عزيز اين شرح حال مختصر و حتي نا مفهوم از وضعيت کاپيتاليسم هيچ ربطي به شرايط بهزيستي کشورهاي اروپاي غربي، اسکانديناوي و يا کشورهايي مثل کانادا و زلاند نو ندارد. اگر در اين کشورها تامين اجتماعي وجود دارد اين ماحصل کاپيتاليسم نيست که تو خود بهتر مي داني بيشتر اين کشورها سوسيال دموکراتند و از اقتصاد دولتي بهره مي برند. در اروپاي غربي تنها کشور انگلستان در حاليکه کشوري است کاپيتاليست از سيستم رفاه اجتماعي نيز بهره مند است.
آمريکا مهد کاپيتاليسم است. دوستي آمريکايي برايم تعريف کرد که تئوريسن ها و سياستمداران آمريکايي به خود قبولانده اند که قشري از جامعه فقير بماند اما نظام همچنان سرمايه داري باشد، زيرا آنان معتقدند که با قبول اين ضرر و زيان درصد بيشتري از جامعه فعال خواهند ماند و سرمايهء سرمايه داران بهتر خواهد چرخيد که اين نيز خود قصه اي ديگري است در رابطه با تاريخ پيدايش آمريکا. اين مثل معروفي است از آمريکاييان:"مهم نيست که يک ميليون آمريکايي بميرد، مهم اين است که دويصد و نود و نه ميليون ديگر زنده بمانند" و شايد از اينرو است که از کشته شدن سربازهايشان ابايي ندارند و از آنان بنام قهرمانان ملي ياد مي کنند.
به هر حال از مبحث کلام دور نشوم ، رفاه اجتماعي و يا بقول شما سوسيال و يا به کلام ما سوشيال هيچ ارتباطي به نظام سرمايه داري ندارد، اينها همه زحمت جامعه گراياني است که ما آنها را بنام سوسياليست و يا سوشياليست مي شناسيم و گرنه سرمايه داران مي خواهند سر به تن آنان نباشد. کدام سرمايه داري را مي شناسي که علاقمند پرداخت ماليات هفده درصدي باشد. کدام سرمايه دار وجود دارد که علاقمند پرداخت بيمهء کارمندان و کارگران خود باشد. کدام سرمايه دار است که کار ِ نيروي خود را تضمين کند.
سهراب جان آشنايي چنداني با مکاتب سوسياليستي ندارم اما به تجربهء قليل خويش فکر مي کنم که: پول اخلاق جامعه را فاسد کرده است و متاسفانه معيار سرمايداري واحدي است بنام پول.
***
پانوشت: دوستان عزيز اگر فکر مي کنيد که اين نوع نظام سوسيال دموکرات براي کشورمان خوب است نيز سخت در اشتباهيد. کشور ما کشوري است جوان که بيش از هر بخششي نيازمند فداکاري است. کار بهترين سلاح است براي رهايي از شرايط فعلي، يعني ايجاد زمينه هاي مناسب شغلي بر اقشار مختلف جامعه بخصوص قشر جوان. به همچنين ايجاد بستري مناسب براي راه اندازي کارهاي زود پس ده مثل کارگاه هاي کوچک و يا کاسبي هاي خانوادگي و از همه مهمتر آموزش جامعه و بالا بردن فرهنگ کار.
در آخر نيزحقير را بخاطر اين افاضهء فضل ببخشيد.
اقتصاد و نگراني هاي روزمره
ننوشته هايم بيشتر از نوشته هايم شد تا توازن دانسته هايم بر ندانسته هايم فزوني نکند. احساس بيسوادي وسواسي است که اين روزها گرفتارش شده ام. هر چه مي شنوم غريب است هر چه مي بينم عجيب. نگاهم تا به حال خيره بر کجا بود، چه مي دانم! انديشه ام بر چه استوار بود، نمي دانم! جز اينکه هيچ نمي دانم و هيچ نمي دانم.
***
کاش کسي بود تا جملهء "تقسيم عادلانهء ثروت" را برايم تعريف مي کرد. اينرا امروز از اخبار تلوزيون خودي شنيدم. "توليد ثروت در جهت رفا جامعه" و يا شايد بالعکس " تضعيع رفاء جامعه در جهت توليد ثروت"، " جامعه اي ثروتمند" و يا "جامعه اي ثروت اندوز"، "پرورش جامعه اي ثروتمند" و يا " رويش قارچي ثروت افراد" و ...
جملات زيادي مي توان نوشت اما آنچه مسئله را کمي دشوار مي نمايد، عدم آگاهي جامعه به آن چه که در حال اتفاق است. جامعه اي با اقصاد باز و زمينه هايي مساعد براي خصوصي سازي. براستي نمي دانم که اين الگو چه فرقي با نظام سرمايه داري غرب دارد. کاش کسي بود و برايم توضيح مي داد.
اينجا غرب است. اينجا خصوصي سازي حرف اول را مي زند. اينجا بانک ها وام مي دهند. اينجا کارت هاي اعتباري فراوان است. خريد خانه راحت است. خودرو را به روزي صاحب مي شوي. بهترين سفر هاي تفريحي و ...
اما در عوض يک عمر بيگاري. وامها و کارت هاي اعتباري با بهره بسيار بالا که گاهي ممکن است براي مبلغي اندک سالها پول بدهي و اصل بدهي تمام نشود. خريد خانه، بيست و پنج سال دربند پرداخت ماهيانه. خريد خودرو، بجز پرداخت ماهيانه، به محض خروج از نمايشگاه یعني: خارج از قيمت اصلي کمپاني. براي تفريح امسال، حتما تا سال آينده مغروض خواهي بود همانطور که براي مسافرت سال گذشته ات تا امسال بدهکار بودي و ...
سال گذشته در خبرها خواندم که مححقين آمريکايي به اين نتيجه رسيده اند که نيم ساعت خواب بين روز، بازدهي کار افراد را افزايش مي دهد. اين نيم ساعت خواب نيمروز نه از براي سلامتي افراد که از براي سود شرکتهاي بزرگ است. اينجا نيز کمتر کسي را مي بيني که در رشتهء مورد علاقه اش مشغول به کار باشد. اينجا به هيچ وجه ضمانت کاري وجود ندارد. فقط اينکه مي داني براي پيشبرد زندگي و داشتن سهم اندکي از اين رفاه مي بايست به هر قيمتي کار کرد.
براستي چگونه مي شود از تقسيم عادلانهء ثروت سخن گفت در حاليکه يک درصد ثروت دنيا در دست پنجاه درصد مردم جهان است. چگونه مي توان از رفاه عمومي حرف زد در حاليکه ثروت دنيا در دست سه درصد از مردم دنياست، و هفتاد و پنج درصد صنعت دنيا در دست يک جمعيت اقليت ميليوني واحد و خاص است که به هيچ وجه به ديگران اجازهء حضور نمي دهند.
باور کنيد که اينجا انسان در چنگال غولي بنام اقتصاد در حال له شدن است. از اين نظام سرمايه داري هيچ عایدتان نمي شود مگر يک چيز: کار و کار و فقر.
2007
سال نو مسيحي مبارک.
***
ساعت نزدیک صبح است و خواب از چشمانم بيزار. هيچ موضوع جديد و مهمي براي نوشتن ندارم الا تکرار مکررات. اين روزها به حرف مهدي مي انديشم، "اين شهر حرفي براي گفتن ندارد". آنچه لازم بود به ما داد و آنچه مهم بود ما انجام داديم. وقت، وقت حرکت است زندگي به زعم قدمهامان پر برکت.
آنچه بيش از هر چه دلم را مي خراشد دلتنگي است از اينرو تصميم به رفتن دارم. تمام راه پنج، شش ساله ام را تا همين جا مي دانستم، بيش از اين هيچ براي گفتن و انگيزه اي براي عمل کردن ندارم.
لازم است بازگردم. در خانهء پدري بنشينم و بيانديشم که حال چه بايد کرد. تصميم ماندن و رفتن معنايش در انتخاب مجدد، ديدار تازه و تجربهء نو پر بار تر خواهد بود تا از سر اجبار. زمان، زمان رفتن است و هنگام، هنگام ِ خداحافظي گفتن.
***
امروز چهارمين سالگرد حضور اين وبلاگ است. اولين پستش با تبريک سال نو مسيحي بود. يکم ژانويه دوهزار و سه ميلادي. هنوز بنام "رِبـِل" مي نويسم. اما آنچه در اين چند ساله از هويت مجازيش بجا مانده، شخصيتي "بي دل" است. شوري که در جستجوي شعور بود و موجي که در پي فرود. فضاي مجازي آينهء خوبي بود براي پردازش، هرچند يکديگر را نديديم اما چه بسيارخوانديم و نوشتيم.
***
چند شب گذشته تعدادي فيلم ايراني ديدم. شام عروسي، ازدواج به سبک ايراني و در آرزوي ازدواج. آخرين فيلم محصول شانزده سال پيش است. فيلمي با بازيگري: شادروان مهدي فتحي، اکبر عبدي، شادروان جمشيد اسماعيلي، بيژن امکانيان و کمند امير سليماني. اين فيلم را اولين بار در دروان دبيرستان در سينما شهرقصه ديدم. نمي دانم چه چيزي باعث شد تا دوباره با علاقمندي فيلم را دنبال کنم. هر سکانسي که مي گذشت به خود مي گفتم: چه قدر فضاي فيلم سازي نسبت به آن دوران تحول يافته است. به هيچ وجه قابل مقايسه نيست. و نکته جالبتر اينکه در يکي از سکانسهاي فيلم متوجه شدم قاضي مرتضوي نيز به ايفاي نقش پرداخته است. البته وي در نقش مسئول گزينش ظاهر شده است که احتمالا ًَ در آن دوران مي بايست مسئوليت گزينش و يا حراست اداره اي را عهده دار مي بوده که به درخواست کارگردان براي واقعيتر جلوه دادن فضاي صحنه تن به آن داده است.
***
ساعت هفت وچهار دقيقهء صبح است. خبري از خورشيد نيست و آفتابي نيز سر نزده. امروز اولين روز سال نو ميلادي است و شهر در آرامش بعد از جشن سال نو. تگرگ هديهء امشب بود و باد نجواي عاشقانهء آسمان و زمين.
ساعت نزديک آفتاب بود و آفتاب نيامده بود و گوسفند به اميد آنکه با اولين پرتو اشعه هاي طلايي...
روز خوش.
شبانه
امروز صبح زود دوباره بي خواب شده بودم. طبق معمول اخبار بهترين سرگرمي صبحگاهي است. تيتر خبر بي بي سي اين بود: صدام صبح امروز به وقت محلي اعدام شد.
کمي دلم گرفت. مرگ هيچکس دلچسب نيست. در طول روز تا کنون نظرات دوستان ايراني ديگر نيز مرا متحير کرده است. اکثر غريب به اتفاق از سرانجام وي دلگير بودند و صحنه اعدام صدام حسين برايشان ترحم بر انگيز بود.
اما کمي که از رقت احساسات دور مي شوم، اعدام را جوابي نا چيز به آن همه بي عدالتي که وي مرتکب شد، مي بينم. هنوز رزمندگان شيميايي ما حضور دارند. هنوز خرابه هاي خرمشهر و آبادان که محصول بلند پروازي جنگ قادسيه وي بود نيز قابل رويتند. او نه تنها به ما ايرانيان که به اعراب نيز رحم نکرد. او در حاليکه اکثر ايرانيان از اعدامش خشنود نبودند آنان را دشمن سرسخت خود خواند و آنان را هم رديف متجاوزين ذکر کرد.(نمي دانم اين کينه شتري وي از کجا نشئت گرفته بود که هيچگاه از ابرازش دريغ نکرد). صدام حسين حاصل يک حماقت محض بود.
بيست و سه سال بر عراقي حکومت کرد که گورستان زندگان بود. با حکومتي که بر اساس تفرقه بنا نهاده بود مرگ را در رگ و ريشهء اين مردم پروراند و هيچ جاي تعجب نيست که هر روز اين همه انسان بي گناه جان مي سپارند و کسي بر سرنوشت اين نگون بختان دم نمي زند .
به هر روي صدام حسين رفت اما مشکل اينجاست که صدام حسين ها هنوز حضور دارند.
***
اين بازي شب يلدا شکل بي مزه اي به خود گرفت. در ابتدا قرار بود که به پنج ويژگي فردي اعتراف شود، اما کم کم تبديل شد به پنج عمل انجام شدهء پنهاني اعتراف نشده. شاهکار آنها شاهنامهء حسين درخشان دوست جهانگردمان است. حسين جان گفتيم: رُب داريم، اما نه به آن غليظي که تو گفتي!
***
در آخر اينکه سال نو مسيحي پیشاپيش مبارک.
بازگشت
اين سخنان برازندهء يک رئيس جمهور آگاه از مردم خود نيست. بنظرم يک گروه کارشناس مجرب مي بايست در خدمت ايشان باشد و آمار درستي از کم و کيف وضعيت فعلي جامعه در اختيار ايشان بگذارد. ظاهرا ً در بحث توليد و ظرفيت ايشان فقط به کميت اشاره دارند و کيفيت را مد نظر قرار نداده اند.
الهام: سياستی برای افزايش جمعيت اتخاذ نشده
آقاي الهام در بخشي از سخنانش فرموده:"... بلکه منظورشان اين بود که افزايش جمعيت نگران کننده نيست و کشور توان پاسخگويی به نيازمندی های جامعه را دارد.".
بنظر نگارنده کسي در اين شکي ندارد که ايران کشوري است مستعد و با قابليتهاي فراوان، اما آنچه نگران کننده است نبود مدير مـُدبر و مجري آگاه است. جملهء "کشور توان پاسخگويي به نيازمنديهاي جامعه را دارد." کمي گول زننده است. در نتيجه اگر توان دارد پس چرا مشکلات زندگي زندگان حل نمي شود. آقاي الهام بايد بدانند که اين مردم شريف و نجيب هيچ نمي خواهند بجز حداقل زندگي آرام و بي دغدغه. به هر حال اميدوارم که اين دولت مهرورز کمي انديشه در معيشت مردم کند تا به انچه آرزو دارد دست يابد وگرنه اين ره که مي رود به ترکستان است.
همت عالي طلب جام مرصع گو مباش
رنــد را آب عــنب ياقـــوت رمانـي بــود
پارسي فارسي
اندر حکايات و روايات بازسازي زبان پارسي در دورهء پهلوي اول اين يکي شاهکار است. گويند روزي رضا شاه کبير در هنگام ديداري رسمي از يکي از مراکز دولتي با نگاهي به سر در يکي از اتاقها پرسيد:"اين ديگر چيست؟" جواب شنيد که:"رياست دايرهء حمل و نقل هوايي". اخمانش در هم شد و گفت:" اين که همه از لغات عربي است. تا پايان ديدار ما فرصت داريد که آنرا به فارسي برگردانيد و کلماتي مناسب جايگزين نماييد".
امر ملوکانه اطاعت شد و وي براي بازديد مجدد حاضر. بالاي در نوشته شده بود:" فـَرنشين گـِردکي آورد و بُرد سيخکي".
***
پانوشت: علت نوشتن اين مطلب خبري از بي بي سي در رابطه با شرکت هواپيمايي آريانا بود و وزارت ترانسپورت (حمل و نقل دولت مهرورز خودمان) دولت فخيمهء افغانستان.
چهارسوم قناری
خطي از نامهء سهراب سپهري وقتي در نيويورک بود به احمد رضا احمدي در ايران:
"ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير.
و همين."
***
گفت آسان گــير بر خـود کارها کز روی طـبع
سخت می گيرد جهان بر مردمان سختکوش
ميهمان
ميهمان همچو نفَس راحت جان است ولي
خَفه مي ســــازد اگـر آيد و بيـــرون نـــرود
***
میهمان گرچه عزیز است ولیکن چو نفس
خَفه مي ســـازد اگـر آيد و بيــرون نـــرود
آوووخ
يا رب روا مــدار که گدا معتبر شود
گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود
قدرشناسي
معرفت دُر گراني است به هر کَس ندهندش
پر طاووس قشنگ است به کَرکَس ندهندش
***
64 هم به 7C پيوست.
ادب
سخن کو از سر انديشه نآيد
نوشتن را و گفتن را نشـــايد
نمي دانم تجربهء زندگي چُنين مي کند و موضوعي است اکتسابي و يا رفتاري است ژنتيکي.
ما ايرانيان پُريم از عواطف و احساسات. پُريم از ادب و ارادت که اين خصايص نه گاهي که اغلب اوقات ما را تا مرز شعار پيش مي برد. قضاوتهاي ناعادلانه، تعريف و تجميدهاي چاپلوسانه در قالب مُحتسِب و مُنتسِب نمايي است بد شکل از بي خردي فرهنگ ما که اساس را بر شرايط بنا گذاسته است. شايد از اينروست که حتي حافظ ( و يا حکايت نسبت داده شدهء به وي که نشان از اين رفتار ديرينه دارد ) در بدو ورود تيمور به شيراز مي گويد:"رواق چشم من آشيانه توست / کرم نما و فردآ که خانه، خانه توست".
[ادامهء ادب]
تسامح و تساهل
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوســـــتان مــروت با دشـــــمنان مـــدارا
غربتي
امروز غربتم شش ساله شد.
***
صد و لوء لوء اش درونُ نگويد به کـَس صدف
يک بيــــضه مرغ دارد و صــد نـعره مي زنـــد
دلزدگي
*اي بسوزد اين تجربه که عمر بپايش سوخت.
از خواب بيدار شد و با اينکه هنوز از تختخوابش پايين نيامده بود خانه را مشوّش ديد. آرام سنگيني اش را از طرفي به طرف ديگر انداخت اما هنوز مشکلات دنيا بر جاي خود باقي بود. سعي کرد چشمانش را براي بار ديگر در امتداد شب ببندد اما اِفاقه اي نکرد، دنيا هماني بود که بود. تصميمش را گرفت که قبل از خوردن فنجان چاي در تختخواب خانه راتقسيم کند. خانه راتقسيم کرد و آنقدر اين کار را انجام داد تا اينکه حتي فضايي براي ذهنش نماند. احساس خفگي کرد.
چشمانش را گشود. باران پشت پنجره نشسته بود.
توبه
حکايت اول
نقل است که شيخ اصفهان، صاحب دستاني که نوازشش شفا بود و اشارتش مايهء آسايش در اواخر عمر خويش، نه آن چهرهء نوراني، که هر شب را چسبيده به صبح بر سجاده مي گريست. او گناه خود مي دانست که اگر صاحب کرامت بود، شفا دادنش هيچ نبود جز دخالت. او کرامت انساني خويش را مايهء دخالت در امر الهي يافته بود.
حکايت دوم
عموي مادرم که از بزرگان ايل بختياري بود سالها قبل خاطره اي برايم تعريف کرد که گاه و بي گاه ذهن مرا بخود مشغول مي سازد. در روزگار هزار و دويست و نود و نه و يا سيصد شمسي، روزگاري که ايل از گرمسير به سردسير مي کوچيد، وي پانزده سال بيش نداشت.
حاجتمراد سوار بر اسب از اهل فاميل براي مدت کوتاهي جدا مي شود. پدربزرگ که مرد با خدايي است سوار بر اسب خود با چشمان بسته در حال استراحت است. حاجتمراد به آنها ملحق مي شود و پدر بزرگ همچنان چشمانش بسته است.
- کجا بودي حاجت؟
- جاي دوري نرفته بودم، طايفهء پشتي پاي اسبشان در گذر از آب شکست و بارشان بر زمين ماند، از رمه اسبي به آنان دادم تا بار بر زمين نماند.
- آخ، چه کردي پسر! چرا زير بار خدا رفتي! خدا بار آنان را بر زمين نهاده بود.
به سالي نکشيد که رمهء اسب از بين رفت.
حکايت سوم
بخود مي گويم دهانت را ببند و گوشانت را باز کن و دست از اين فاحشگي بردار و همچون علف هرز، خود را بر سر راه ديگران سبز نکن و آنان را بر سرنوشت خود سنجاق.
خرافات در تئاتر
وبلاگ جمهور در رابطه با مثل انگليسي "Break a Leg" مطلبي نوشته که بد نيست اشارهء کاملتري به آن بکنم. اين مثل جزء اعتقادات خرافي تئاتر مي باشد که به معني "Good Luck" استفاده مي شود.
اصل جمله از تعظيم کردن گرفته شده است بدين صورت که در هنگام تعظيم کردن يک پا را به پيش مي گذاريد و پاي دوم را در پشت پاي اول از زانو مي شکنيد. در واقع يک جور ابراز تواضع است.
در تئاتر ايران معتقدين هنوزه به رسم ميدان داران قديم در هنگام ورود به صحنه با دولا شدن و دست به زمين ساييدن و آنرا بوسيدن فروتني خود و تقدس ميدان و يا صحنه را نشان مي دهند.
نه اين و نه آن
سرا پا گوش دو دستي کلامش را چسبيدم، گفت: "اينجا همه چيز ظاهري است. به شما آزادي کاذب و جزئي مي دهند اما يک عمر بندگي مي کني. فلسفهء غرب چنين است. خانه داري، ماشين داري، مسافرت داري اما در قبالش مي بايست يک عمر کار کني، در کل ازآن خودت نيستي. اما در شرق بالعکس است. تو از بندگي آغاز مي کني تا به آزادي برسي. از بندگي خدا شروع مي کني تا به رستگاري اَبدي برسي... اين فلسفهء شرق است".
هنوز مي انديشم!
بي خبري
روزها بسان برگريزان پاييز مي گذرد. سال از پي سال، ماه از پي ماه، هفته از پي از هفته، روز از پي روز و لحظه از پي لحظه جه ساده مي گذرد.
مردم از پشت شيشه اتوبوس پر تحرک ترند. حتي ايستايي آنها در حرکت مرکب من. ناگهان جمعه به ذهنم مي رسد. اين هفته هم گذشت.
گذر عمر در بي خبري مايهء غفلت است.
هنگام سپيده دم خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه گري
يعني که نمودند در آئينه صبح
از عمر شبي گذشت تو بي خبري
آخرين بار
از آخرين مرتبه اي که به پاگندهء عزيز نوشتم من نيز جزء "چهارپايانم" چند ماهي نمي گذرد. او نيز در جواب محترمانهء خود نوشت که:" فوق فوقش بخوام جسارت رو به اوج برسونم صبر می کنم 996 بار دیگه که چنین کردی استاد هزار پایان بنامم ات به هر حال افسوس که تو وبلاگستان هم مثل زندگی پیر شده ایم و به خاطرات دل خوش".
نمي خواهم بدانم که چه شد، اما هر چه بود و هر چه رفت در تيرگي و سياهي رفت و نوشته هايم سوخت. جالب آنکه دست نوشته هاي قبلي را خود سوختم و اينبار که نمي خواستم چنين شود همگي بهمراه دلم سوخت.
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي
سوختم و سوختم، اين راز نهفتن تا کي
اما امروز حال ديگري داشتم. شايد بر آن شدم تا دوباره بنويسم. چقدر نوشتن مي تواند زيبا باشد اگر در آن رقاصي نکنيم.
اين رقاصي هم بخش مهمي از فرهنگ ماست مثل فرهنگ پدرسوختگي.
بنظرم درد مزمن پدرسوختگي يکي از بيماريهاي جامعهء بظاهر فرهنگي و روشن سَر ماست. نوشتهء سيد خوابگرد نيز دل مرا دو چندان مي سوزاند. هر جا که باشي، هر جا که بروي اين روي داستان هميشه علمش پا برجاست.