چند روز پيش يکي از دوستانم تلفني شعري برايم خواند به مـَثـَل. کلامش کمي ذهنم را برآشفت. از اينرو بر آن شدم تا جوابي برايش مهيا کنم. حاصل همين چند بيت شعري شد که ملاحظه مي فرماييد.
خم شدش سياهي سرد زمستون
که خراب بود رو سر
گداهاي کنج خيابون
رو سر نيلوفرا و لادن و مردم اين شهر
رو سر آدماي خسته از اين درد
بچه هاي گشنهء منتظر نون
سياهي رفتش و صورتا هنوز سياس ولي
دلمون هزارتا آيه سفيد همراه داره
تو نگو کي مي رسه، کي مي رسه
که خدا بهتر خودش خبر داره
همچي که شکوفه ها سر بزنن
غنچه هاي توي باغ
همراه کبوترا و قمريا پر بزنن
سياهي جمع مي کنه بساطشو
شب ميره، آفتاب مياد
ماه مياد مهتاب مياد
آرزوي رفته بر باد همه
از تو پس کوچه هاي خاکي شهر
همراه نفسهاتون
از توي قفسهاتون
مثه اون دختر موبلند مشکي ابروي زير گذر
همچيني با ناز و آب و تاب مياد
آره، آره بهار مياد
سوز ميره، جاش ساز مياد
غم ميره، آواز مياد
دلاتون نگيره از سردي که درد
درد بي علاج و بي درمون ما
نه که از سرما باشه
يا نه اين که هر زمستون
هر کسي منتظر فردا باشه
درد ما درد نفهميدنه و درد شما
بخوره بجونه هر کي خائنه
بخوره هر کي هست، هر جا باشه
دلم خوش مي کنم به ديدنت
آرزومه که يه روز ببينمت
از روي قله هايي که قداشون
قد هيچکس بهشون نمي رسه
هميشه سبزي و شاد
هميشه خرم و خوش
نا اميدم نکني
سياهي مي ره و روشني يه روز بيرون مياد
شب ميره، آفتاب مياد
ماه مياد مهتاب مياد
***
سال نو به مبارک.
سوز
من ذره و خورشيد لقايى تو مرا
بيمار غمم عين دوايى تو مرا
بى بال و پر اندر پى تو مىپرم
من كـَه شدم و چو كهربايى تو مرا
درنه قدم از چه راه بىپايانست
كز دور نظاره كار نامردانست
اين راه ز زندگى دل حاصل كن
كاين زندگى ِ تن صفت حيوانست
(رباعيات مولوي)
***
اين زندگي تلخ که داريم شب و روز
روزش به شب و شبش به صبح نيست هنوز
هي وعده ميديم سحر مياد روز مي شه
اي دل از غم دوري اون روز بسوز
شیفتگی
دلم ازغــــــــربت خانه نگران بود شـــــبی
آســـمان غرق ستاره دَوَران بود شـــــبی
غافـل از آن شب شیرین دل فرهادی من
سرخوش و مست بیاد دِگــران بود شبی
دل هـمی غرق به خون شد زبرهجرت او
اشک چشمم زغمش در فوران بود شبی
پیش ما زَهـــــری جامش همه مقبول بود
دل طلب کرد و نظر بر شوکران بود شبی
دل گـرو دار که مَر عاقبت شـــــــــیفتگی
چون دُری درصدف با خـبران بود شـــــبی
طراحي
ما هيچ نگفتيم که بدنام نگويند
حرفي نزده خلق که دشنام نگويند
عيب است به عيب گويي و عيب دادن نيکان
جهل است سخن گفتن و چون خام بگويند
***
دو کـَس را طالع خوش آمد و نحسي نيازرد
يکي آنکه هزاران گشت و اميدش بر اين بود
که دارا گشته و آهي ندارد
کـَس ديگر همان کـَس بود و بي کـَس
که آه داراييش بود و همين بس
م. اميد
(با احترام به مهدي اخوان ثالث)

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بدينسان زندگي ننگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
و "طرحي نو دراندازيم"
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است
طراحي
ابرهای خاطره
مست خوی کرده به طاق عادت
رفته جارو کرده ها را باورم از خاطری شسته
با دلی زيبا
ولی آکنده از نفرت
***
درد
اين نگاه محزون من است
به انديشه های نابارور تو
***
بشر
زجر کشيدن بخشی از آدم شدن است.
***
گذشت
من به تو می انديشم که بخشی از عشقی
و تو به عشق می انديشی و متصوري که من بخشی از آنم.
***
نزديکي
به غربت تو می انديشم
و به تنهايی خويش که غرق قرابت توست.
***
برگرفته از صفحهء قديمي ام "سوته دلان"