امروز تلفني با يکي همکاران مقيم ايران در گفتگو بودم که در ميان حرفهاي خودماني، يک جمله بسيار شُک آور بود:"رسول ملاقلي پور سکته کرد".
واقعيت اينکه مرگ شفا ندارد، بدا به حال ما زندگان.
"آقا رسول" شخصيت قابل تحسيني داشت. بارزترين خصلتش رُک گويي بود. با کسي تعارف نداشت. اهل دل بود. اگر ناراحت مي شد، مي گفت! زجرت نمي داد، اگر هم خوشحال بود، مي گفت! منتظرت نمي گذاشت. رابطهء خوبي هم با جوانترها داشت.
آنروزها وقتي متن گفتگويي را که با هم داشتيم و قرار بود که در يکي از مجلات سينمايي روز بچاپ برسد براي ويرايش مي خواندم و بازنويسي مي کردم، هر از چند گاهي اشک از چشمانم سرازير مي شد.
واقعيت اينکه متن هيچ نبود جز خود او: رسول ملاقلي پور
روحش شاد.
دوست داشتم که من هم به اين بازي دعوت مي شدم، اما از آنجايي که غيبت دو ماهه داشتم انتظاري نيست.
پنج نکته دربارهء خودم:
1. از کودکي حافظهء بسيار قوي داشتم، گاهي اوقات وقتي از خاطره اي براي خانواده يا اهل فاميل تعريف مي کنم، شنيدن اين جمله که:" تو اون موقع دو ساله يا سه ساله بودي، چطور يادته!" جملهء غريبي نيست.
2. در نگهداري ارتباطاتم با دوستان و آشنايان بسيار کوشا هستم. بطوري که هنوز با اکثر دوستان دوران تحصيل، همکاران و آشنايانم در تماسم و از احوالاتشان با خبر. به عنوان مثال تصميم گرفته ام بدنبال دوست گمشده اي بگردم که کلاس چهارم دبستان از يکديگر جدا شده ايم. اسم اين دوست عزيز "حميد تقــّدسي" است.
3. تنها که کاري که مرا ارضاء مي کند، کار در حيطهء فعاليتهاي سينمايي است. از دوره راهنمايي تصميم گرفتم که حرفهء سينما پيشه کنم و در سن بيست و يک سالگي اين کار عملي شد. علت مهاجرتم به اروپا نيز همين بود.
4. يکي از تفريحاتم يادآوري و مرور خاطرات گذشته است. از اين رو به تاريخ نيز بسيار علاقمندم.
5. هميشه دوست داشتم عاشقي را آنطوري که عاشقانه وصف مي کنند تجربه کنم اما هيچگاه اين مهم ميسر نشد.
شبگير
امشب از تو نخواهم نوشت، از جايي که ديگر نيست. هر روز ژرفتر از ديروز به خود مي انديشم. آه از نهادم بلند مي کند اين نيستي. نمي دانم که چه خواهم کرد اين روز را. اين يک روز ِ زندگي را. اين از فلق تا شفق را. براستي که از خواب بر ما چه آسان مي گذرد دنيا که اگر نبود زجرمان دو چندان مي شد از يک روز به يک شبانه روز.
ديروز که رفت و هيچکـَسَش ياد نيست در کجاست و فردا را که نيامده است هيچکـَسَش باک که از کجاست. هر روز، اول روزگار است و از طلوع تا غروب فرصت اقبال. بختت يار باشد و نـَفَسَت فراخ که دم به دم اميدت فزون کني و قهرت از دل برون که نيک انديشي پايهء تندرستي است و مهرورزي مايهء سلامتي. برخيز که هر چه گذشت، گذشت و آنچه مانده است از دست مدهش.
اين يک دو سه روز ِ نوبت عـــمر گذشت
چون آب به جـــويبار و چون باد به دشت
هرگــــز غــــم دو روز مـــرا ياد نگـــشت
روزي که نيـامده است روزي که گذشت
***
نه آنچه همه گويند که براستي: "از ديده رود هر آنکه از دل برود".