*اي بسوزد اين تجربه که عمر بپايش سوخت.
از خواب بيدار شد و با اينکه هنوز از تختخوابش پايين نيامده بود خانه را مشوّش ديد. آرام سنگيني اش را از طرفي به طرف ديگر انداخت اما هنوز مشکلات دنيا بر جاي خود باقي بود. سعي کرد چشمانش را براي بار ديگر در امتداد شب ببندد اما اِفاقه اي نکرد، دنيا هماني بود که بود. تصميمش را گرفت که قبل از خوردن فنجان چاي در تختخواب خانه راتقسيم کند. خانه راتقسيم کرد و آنقدر اين کار را انجام داد تا اينکه حتي فضايي براي ذهنش نماند. احساس خفگي کرد.
چشمانش را گشود. باران پشت پنجره نشسته بود.