غربت نوشته ها

نسخه آمادهء چاپ
ادب

سخن کو از سر انديشه نآيد
نوشتن را و گفتن را نشـــايد

نمي دانم تجربهء زندگي چُنين مي کند و موضوعي است اکتسابي و يا رفتاري است ژنتيکي.

ما ايرانيان پُريم از عواطف و احساسات. پُريم از ادب و ارادت که اين خصايص نه گاهي که اغلب اوقات ما را تا مرز شعار پيش مي برد. قضاوتهاي ناعادلانه، تعريف و تجميدهاي چاپلوسانه در قالب مُحتسِب و مُنتسِب نمايي است بد شکل از بي خردي فرهنگ ما که اساس را بر شرايط بنا گذاسته است. شايد از اينروست که حتي حافظ ( و يا حکايت نسبت داده شدهء به وي که نشان از اين رفتار ديرينه دارد ) در بدو ورود تيمور به شيراز مي گويد:"رواق چشم من آشيانه توست / کرم نما و فردآ که خانه، خانه توست".

مرز بين خردگرايي و خرگرايي به اندازهء تاره موي است که مي تواند براحتي مطلبي را وارانه جلوه دهد. پيش داوري ها در فرهنگ ما جايگاه بسيار رفيعي دارد و تا آنجا پيش مي رود که گاهي به اشتباه تفاسير شخصي خود را بجاي معاني اصلي جايگرين مي کنيم. به نظر مي رسد که ما دنيا را فقط از دريچهء چشمان خودمان مي بينيم و بس. حکايت ما همچنان حکايت مولانا و فيل در تاريکي است.

بنظر نويسنده شک بهتر است از قضاوت و تحقيق بهتر است ازتفسير. اينکه بانديشيم هر "بزرگي" مي تواند بزرگ نباشد و از منظر شک به تحقيق متوصل شويم بسيار متفاوت است از قضاوتي سرسختانه و تفسيري بي مغز که هم ادب را ساقط کند و هم موضوع را ضايع.

چه خوب بود که ما نيز با صداي بلند نمي انديشيديم.


شاهين پرويزي