غربت نوشته ها

نسخه آمادهء چاپ
شبگير

امشب از تو نخواهم نوشت، از جايي که ديگر نيست. هر روز ژرفتر از ديروز به خود مي انديشم. آه از نهادم بلند مي کند اين نيستي. نمي دانم که چه خواهم کرد اين روز را. اين يک روز ِ زندگي را. اين از فلق تا شفق را. براستي که از خواب بر ما چه آسان مي گذرد دنيا که اگر نبود زجرمان دو چندان مي شد از يک روز به يک شبانه روز.

ديروز که رفت و هيچکـَسَش ياد نيست در کجاست و فردا را که نيامده است هيچکـَسَش باک که از کجاست. هر روز، اول روزگار است و از طلوع تا غروب فرصت اقبال. بختت يار باشد و نـَفَسَت فراخ که دم به دم اميدت فزون کني و قهرت از دل برون که نيک انديشي پايهء تندرستي است و مهرورزي مايهء سلامتي. برخيز که هر چه گذشت، گذشت و آنچه مانده است از دست مدهش.

اين يک دو سه روز ِ نوبت عـــمر گذشت
چون آب به جـــويبار و چون باد به دشت
هرگــــز غــــم دو روز مـــرا ياد نگـــشت
روزي که نيـامده است روزي که گذشت

***

نه آنچه همه گويند که براستي: "از ديده رود هر آنکه از دل برود".


شاهين پرويزي