سال نو مسيحي مبارک.
***
ساعت نزدیک صبح است و خواب از چشمانم بيزار. هيچ موضوع جديد و مهمي براي نوشتن ندارم الا تکرار مکررات. اين روزها به حرف مهدي مي انديشم، "اين شهر حرفي براي گفتن ندارد". آنچه لازم بود به ما داد و آنچه مهم بود ما انجام داديم. وقت، وقت حرکت است زندگي به زعم قدمهامان پر برکت.
آنچه بيش از هر چه دلم را مي خراشد دلتنگي است از اينرو تصميم به رفتن دارم. تمام راه پنج، شش ساله ام را تا همين جا مي دانستم، بيش از اين هيچ براي گفتن و انگيزه اي براي عمل کردن ندارم.
لازم است بازگردم. در خانهء پدري بنشينم و بيانديشم که حال چه بايد کرد. تصميم ماندن و رفتن معنايش در انتخاب مجدد، ديدار تازه و تجربهء نو پر بار تر خواهد بود تا از سر اجبار. زمان، زمان رفتن است و هنگام، هنگام ِ خداحافظي گفتن.
***
امروز چهارمين سالگرد حضور اين وبلاگ است. اولين پستش با تبريک سال نو مسيحي بود. يکم ژانويه دوهزار و سه ميلادي. هنوز بنام "رِبـِل" مي نويسم. اما آنچه در اين چند ساله از هويت مجازيش بجا مانده، شخصيتي "بي دل" است. شوري که در جستجوي شعور بود و موجي که در پي فرود. فضاي مجازي آينهء خوبي بود براي پردازش، هرچند يکديگر را نديديم اما چه بسيارخوانديم و نوشتيم.
***
چند شب گذشته تعدادي فيلم ايراني ديدم. شام عروسي، ازدواج به سبک ايراني و در آرزوي ازدواج. آخرين فيلم محصول شانزده سال پيش است. فيلمي با بازيگري: شادروان مهدي فتحي، اکبر عبدي، شادروان جمشيد اسماعيلي، بيژن امکانيان و کمند امير سليماني. اين فيلم را اولين بار در دروان دبيرستان در سينما شهرقصه ديدم. نمي دانم چه چيزي باعث شد تا دوباره با علاقمندي فيلم را دنبال کنم. هر سکانسي که مي گذشت به خود مي گفتم: چه قدر فضاي فيلم سازي نسبت به آن دوران تحول يافته است. به هيچ وجه قابل مقايسه نيست. و نکته جالبتر اينکه در يکي از سکانسهاي فيلم متوجه شدم قاضي مرتضوي نيز به ايفاي نقش پرداخته است. البته وي در نقش مسئول گزينش ظاهر شده است که احتمالا ًَ در آن دوران مي بايست مسئوليت گزينش و يا حراست اداره اي را عهده دار مي بوده که به درخواست کارگردان براي واقعيتر جلوه دادن فضاي صحنه تن به آن داده است.
***
ساعت هفت وچهار دقيقهء صبح است. خبري از خورشيد نيست و آفتابي نيز سر نزده. امروز اولين روز سال نو ميلادي است و شهر در آرامش بعد از جشن سال نو. تگرگ هديهء امشب بود و باد نجواي عاشقانهء آسمان و زمين.
ساعت نزديک آفتاب بود و آفتاب نيامده بود و گوسفند به اميد آنکه با اولين پرتو اشعه هاي طلايي...
روز خوش.