ننوشته هايم بيشتر از نوشته هايم شد تا توازن دانسته هايم بر ندانسته هايم فزوني نکند. احساس بيسوادي وسواسي است که اين روزها گرفتارش شده ام. هر چه مي شنوم غريب است هر چه مي بينم عجيب. نگاهم تا به حال خيره بر کجا بود، چه مي دانم! انديشه ام بر چه استوار بود، نمي دانم! جز اينکه هيچ نمي دانم و هيچ نمي دانم.
***
کاش کسي بود تا جملهء "تقسيم عادلانهء ثروت" را برايم تعريف مي کرد. اينرا امروز از اخبار تلوزيون خودي شنيدم. "توليد ثروت در جهت رفا جامعه" و يا شايد بالعکس " تضعيع رفاء جامعه در جهت توليد ثروت"، " جامعه اي ثروتمند" و يا "جامعه اي ثروت اندوز"، "پرورش جامعه اي ثروتمند" و يا " رويش قارچي ثروت افراد" و ...
جملات زيادي مي توان نوشت اما آنچه مسئله را کمي دشوار مي نمايد، عدم آگاهي جامعه به آن چه که در حال اتفاق است. جامعه اي با اقصاد باز و زمينه هايي مساعد براي خصوصي سازي. براستي نمي دانم که اين الگو چه فرقي با نظام سرمايه داري غرب دارد. کاش کسي بود و برايم توضيح مي داد.
اينجا غرب است. اينجا خصوصي سازي حرف اول را مي زند. اينجا بانک ها وام مي دهند. اينجا کارت هاي اعتباري فراوان است. خريد خانه راحت است. خودرو را به روزي صاحب مي شوي. بهترين سفر هاي تفريحي و ...
اما در عوض يک عمر بيگاري. وامها و کارت هاي اعتباري با بهره بسيار بالا که گاهي ممکن است براي مبلغي اندک سالها پول بدهي و اصل بدهي تمام نشود. خريد خانه، بيست و پنج سال دربند پرداخت ماهيانه. خريد خودرو، بجز پرداخت ماهيانه، به محض خروج از نمايشگاه یعني: خارج از قيمت اصلي کمپاني. براي تفريح امسال، حتما تا سال آينده مغروض خواهي بود همانطور که براي مسافرت سال گذشته ات تا امسال بدهکار بودي و ...
سال گذشته در خبرها خواندم که مححقين آمريکايي به اين نتيجه رسيده اند که نيم ساعت خواب بين روز، بازدهي کار افراد را افزايش مي دهد. اين نيم ساعت خواب نيمروز نه از براي سلامتي افراد که از براي سود شرکتهاي بزرگ است. اينجا نيز کمتر کسي را مي بيني که در رشتهء مورد علاقه اش مشغول به کار باشد. اينجا به هيچ وجه ضمانت کاري وجود ندارد. فقط اينکه مي داني براي پيشبرد زندگي و داشتن سهم اندکي از اين رفاه مي بايست به هر قيمتي کار کرد.
براستي چگونه مي شود از تقسيم عادلانهء ثروت سخن گفت در حاليکه يک درصد ثروت دنيا در دست پنجاه درصد مردم جهان است. چگونه مي توان از رفاه عمومي حرف زد در حاليکه ثروت دنيا در دست سه درصد از مردم دنياست، و هفتاد و پنج درصد صنعت دنيا در دست يک جمعيت اقليت ميليوني واحد و خاص است که به هيچ وجه به ديگران اجازهء حضور نمي دهند.
باور کنيد که اينجا انسان در چنگال غولي بنام اقتصاد در حال له شدن است. از اين نظام سرمايه داري هيچ عایدتان نمي شود مگر يک چيز: کار و کار و فقر.