غربت نوشته ها

نسخه آمادهء چاپ
سوز

من ذره و خورشيد لقايى تو مرا
بيمار غمم عين دوايى تو مرا
بى بال و پر اندر پى تو مى‏پرم‏
من كـَه شدم و چو كهربايى تو مرا

درنه قدم از چه راه بى‏پايانست‏
كز دور نظاره كار نامردانست‏
اين راه ز زندگى دل حاصل كن‏
كاين زندگى ِ تن صفت حيوانست

(رباعيات مولوي)
***

‏اين زندگي تلخ که داريم شب و روز
روزش به شب و شبش به صبح نيست هنوز
هي وعده ميديم سحر مياد روز مي شه
اي دل از غم دوري اون روز بسوز


شاهين پرويزي