غربت نوشته ها

نسخه آمادهء چاپ
کي از کجا

نوشتن سخت است. هر روز مشکلتر از ديروز. خورجین، خورجین مطلب مورد نوشتن دارم و هيچ حوصله اي در بساط نيست، اگر هم باشد، وسواس نمي گذارد.

چندي پيش اسم "زاگرس" ذهنم را بخود جلب کرده بود و بر آن شدم تا ريشه يابي اش کنم. قصه نيز از فيلم سيصد شروع شد و تشابه نام يوناني خشاي آر شاه، "زاراکسوس" با زاگرس.
ما ايرانيان بر اين باوريم که زاگرس ريشه اي زرتشتي-اوستايي دارد، زاگ ره. به همچنين محققين ديگر اين نام را از اقوام هندي-اروپايي "زاگراثي" وامگير مي دانند.اما بنظر حقير اين اسم بيشتر به يوناني مي ماند.
زاگرس يکي از اساطير يوناني که حاصل همخوابگي پارسه فون (ملکه عالم اموات) و يا بروايتي دميتر (ملکه زراعت) با زئوس است. پارسه فون در معناي امروز به پارسي زبانان اطلاق مي شود. مثل دايچه فون و يا آنگله فون. ممکن است که نام زاگرس در بعد از حملهء يونانيان به ايران براي اين رشته کوه رايج شده باشد. در تعريف پارسه فون نيز متوجه مي شويم که وي بسيار زيبا بوده و در منطقه اي دور از خدايان ديگر زندگي مي کرده است.

***

تا سال گذشته که با دوستان و همکارانم گفتگو مي کردم، همه شاد و خرم، پرسش از آمدنم مي کردند! جاي بسي خوشحالي بود. اما به ناگهان ورق برگشت، بخصوص در اين چند ماه اخير. آخرين، هفتهء گذشته بود و ديدار با همکار عزيزي که بسيار دوستش دارم و برايم محترم است و به جهت کار و اخلاق حرفه اي، برايم الگوي بسيار خوبي است. فعلا هنوز در شـُکم. برايم گفت که شرايط چگونه در يکسال اخير دگرگون شده و اين دگرگوني تاثير بسزايي در سير نزولي توليدات فرهنگي داشته است.
فهم اينکه يک بازيگر در روز چهارده ساعت کار کند، برايم بسيار سخت است.(تا پنج سال پيش ساعت کاري بازيگران به بيشتر از شش و يا هفت ساعت نمي رسيد). شايد اين کار براي عوامل پشت دوربين سخت نباشد، اما براي بازيگران کـُشنده است. بازيي از بازيگر باقي نمي گذارد. از طرفي ديگر مي توان نتيجه گرفت که وقتي بازيگر چهارده ساعت کار مي کند، عواملي همچون دستياران بايد بيست و چهار ساعت کار کنند.
دوستي ديگر برايم تعريف کرد: "چه خوش خوابيدي که آن ممه را لولو برد". وقتي بر سر صحنهء فيلمبرداري حاضر مي شوي، با تعداد زيادي دخترم، پسرم، پسر عمه و پسر خاله ام، دايي و عمو ام، عمه و خاله ام وغيره و غيره روبرو مي شوي.
آن ديگري همين ديروز مي گفت:"تو سر سگ بزني، خواننده در مياد! آخه اين چه جهنم بي درو پيکري که هيچ قانوني نداره، کلي زحمت مي کشي، بعد يه آدم بي استعدادي مثل بنيامين رو مي کنن الگو، آخه اونم شعره، ساعت، ديوار، نيمکت، کت و شلوار، خوب يه راست بگو سمساري و همه رو راحت کن... مي خوام برم لس آنجلس اونجا کارمو ادامه بدم، مگه من چيم از شادمهر کمتره، اندي هم غلط کرده گفته کار بچه هاي ايران رو قبول نداره، دو روز بياد اينجا ببينم مي تونه کار کنه". من هم ياد آوري کردم که بندهء خدا نمي توانست، وگرنه حتما الان امريکا نبود.
يکي شان رفته امريکا درس بخواند! يکي شان مي خواهد برود درس بخواند حتي اگر در بورکينا فاسو ثبت نامش کنند. آن يکي حتي برايش مهم نيست که نزديک به صد ميليون بدهد اما بياد خارج تحصيل کند. رضا صادقي دوست دارد براي زندگي به خارج از کشور برود. همه و همه بدنبال خروجند. واقعا آنجا چه خبر است؟

پي نوشت: نوشته اي از سهراب در زمينهء تغييرات داخلي.

***

کم کم دارد از اين "حسين درخشان" بيشتر خوشم مي آيد. تقريبا ً سال گذشته بود که در باره اش با برادر سيبستان و يکي ديگر از دوستان حرف زدم. آنروز آنها عقيده ام را براحتي نپذيرفتند و گفتند که خوبي وبلاگ همين است، "تکثر". اما بنظر حقير حسين ديروز براحتي مي توانست وبلاگنويسان جوان را بخطا بياندازد و مي بايست بسيار در نوشته هايش دقت مي نمود. حال اين اتفاق رخ داده است. حسين، حسين ديگري شده است که پذيرشش براي خيليها راحتر مي باشد. درست است تعدادي چشم ديدن او را ندارند، من هم نه اينکه چنين بودم، نه، اما با روشش نيز موافق نبودم (اين را در حالي مي نويسم که حقير ميزبانش نيز بوده است)، اما اکنون برايم شيرين شده و حرفش را بهتر مي فهمم. حسين علمدار راهي نيست. ادعايش نيز تبلور انديشه اي را در بر ندارد. اما سخن امروزش بنظرم صادقانه تر است، حتي اگر که نوشته هايش به مزاج خيلي ها سازگار نباشد.


شاهين پرويزي