نمي خواهم قصهء سيصد را تکرار کنم اما آنچه هنوز ذهنم را بخود مشغول نموده اين است که آيا واقعا دنياي امروز به همين اندازه از ما شناخت دارد و يا براستي خود را به بيراه ِ مي زند؟
شايد کمي عجيب باشد، ولي بر اين باورم که دستاني در دنيا در حال تغيير مزاج فکري مردم هستند و به هر طريقي سعي در انجام آن دارند.
به نظرم اکنون دنيا در دو سو ايستاده است، يکي سو موافقان نظام سرمايه داري يعني امپراليست ها، و در سوي ديگر مخالفان آن. شايد روزي که علم نوين اقتصاد بنا نهاده شد تا اساس راحتي فراهم آورد، کسي پيش بيني نمي کرد که روزي بشيريت اسير اين اساس راحتي گردد. امپراليزم (امپراليسم) به مفهوم روند تکاملي و تاريخي در شيوه هاي توليدي سعي در انحصار طلبي کل دارد. اين اقدام بخصوص از اواخر قرن نوزدهم شکل جديدتري بخود گرفت و با تفکرات سياسي و عقيدتي نيز همراه شد و حتي تا به امروزه، لحظه به لحظه در حال فتح سنگرهاي جديدي مي باشد که دست آورد بشر در صد سال اخير بوده است.
به عنوان مثال روزي که کارگران معادن زغال سنگ براي گرفتن حق خود و تشکيل صنف کارگري دست به اعتصاب زدند تا به معدن داران بفهمانند، آنان نيز انسانند، هيچ نمي انديشيدند که در آينده محققان نظريه دهند که:"سي تا چهل و پنج دقيقه خواب ميان روز، راندمان کاري کارکنان را افزايش مي دهد"، و اين نه از جهت سلامت افراد که بدليل سود بيشتر بايد صورت گيرد. ملاحضه بفرماييد، همه چيز در خدمت "سود" است. نظريه ها، فرضيه ها، راه حلها، تشکلها، شرکتها، سازمان ها و نهادها و غيره و غيره.
"سود" جاي "ارزش" را براحتي پر کرده است. حتي بنظرم فلسفهء "لذت آرام" غرب را به "خوشي شديد" تغيير داده است. آنان که در غرب زندگي مي کنند مي دانند که "Fun" از چه جايگاه مهمي در زندگي مردم امروزي مغرب زمين برخوردار است. فلسفهء "Fun" همان چيزي است که ميلان کوندرا در کتاب آهستگي از آن بعنوان کودکي بي پدر و مادر ياد مي کند.
در تعريفي ديگر در پي از بين بردن "لذت آرام" اين "خوشي شديد" همانند قرص اکسي مي ماند که مردمان خسته از اين سيستم را سر پا نگاه مي دارد.
بخاطر دارم که تا چند سال پيش در همين انگلستان، براحتي مي شد مغازهء اغذيه فروشي دست و پا کرد و زندگي آرامي را روبرا. اما کم، کم سر و کلهء سرمايه داران و شرکتهاي بزرگ پيدا شد و فروشگاهاي زنجيره اي زياد. اکنون ديگر به ندرت کسي را مي يابيد که جرات داشتن چنين مغازه اي را داشته باشد، اگر هم داشته باشد، خرج مغازه اش را نيز بزور در مي آورد. زيرا در رقابت با شرکتهاي بزرگ هيچ کاري از دستش بر نمي آيد، جز کار زياد با نيروي انساني کم که اصولا به جمع خانوادگي ختم مي شود و کم فروشي با کيفيت نامطلوب که در نهايت باعث ورشکستگي مي گردد.
جالب است که بگويم در چنين شرايطي کسي که کار مي کند، به همان اندازه از زندگي سهم مي برد که کار نکند. يعني پرداخت ماليات، وام مسکن، ماليات شهرداري در کنار هزينه هاي جاري زندگي چيزي بجا نمي گذارد جز خستگي و سرخوردگي.
روزي در بانک، با سرپرست شعبه حرف مي زدم، او برايم توضيح داد که چقدر شرايط بعد از اتفاق يازدهم سپتامبر سخت شده است و تنها نگراني دولت مسئلهء پولشويي است و جلوگيري از کمک به تروريسم. در جواب به او گفتم: ماليات دولتي بتازگي بيشتر شده است، و جالب اينجاست که اين ماليات فقط به يک طيفي از درآمد افراد بر مي خورد که اکثر جامعهء انگلستان در آن سطح هستند از جمله خود سرپرست شعبه. حال در کنار اين افزايش ماليات، سرمايه داران اين حق را دارند تا خارج از انگلستان حسابهايي داشته باشند، بي حساب و کتاب، مثلاً در يکي از جزاير جنوبي انگلستان که جز مناطق آزاد است. آنان از اين سرمايهء حتي يک پنس هم ماليات نمي دهند. اگر قرار بر پولشويي نيز باشد، آنان بهتر از هر کسي مي توانند پولشويي کنند، نه کسي که در آخر ماه حسابش منفي مي شود. در نتيجه اينکه اين سختگيري از جهت کنترل سرمايهء قشر متوسط جامعه مي باشد که با زياده خواهي سرمايه داران روبرو شده است.
فرضيه اي است که مي گويد، هفتاد و پنج درصد اقتصاد دنيا در دست يهوديان مي چرخد (که بنظرم نمي بايست اشتباه باشد)، حال ما بقي جنگ و دعوا بر سر بيست و پنج درصد باقي مانده است که سرمايه داران ديگر طالب آنند.
اين نگاه امپراليستي، به واقع ديگر جايي براي رشد فرهنگ نمي گذارد، بلکه فرهنگ آفريني مي کند. همه چيز در لابراتوار مورد آزمايش قرار مي گيرد و سپس بوسيلهء پيشرفته ترين تکنولوژي ها به جامعه تحميل مي شود. چيزي که بنظرم در جامعهء امريکا و يا امريکايي و حتي امريکا زده به راحتي رخ مي دهد. تلويزيون، راديو، روزنامه، اينترنت، ماهواره، فيلم، عکس و هر آنچه بتواند شستشوي مغزي جامعه را تسريع بخشد در خدمت اين سيستم قرار مي گيرد.
اکنون شور امپرياليزم به نقطه اي رسيده است که حتي مهد زايش خود را نيز فراموش کرده است و آنان را ناچيز خطاب مي کند. جان بولتون، از طيف نومحافظه کاران کاخ سفيد که به نظم نوين جهاني بر اساس دموکراسي آمريکايي معتقدند، مي گويد:"اروپا قابليت اين را ندارد که وزني در مقابل امريکا باشد. کاري...".
دنيا در نبرد سرمايه داران دست و پا مي زند و در اين نبرد فرهنگها در حال از بين رفتنند، زبانها مي ميرند، مردم جان مي دهند، بي هويتي، هويت مي شود، مرزها بي مفهوم، قوميت عقب افتادگي، مليت ضد ارزش، مذاهب اساس بي خردي و مفاهيم انساني نابود مي گردد.