<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>غربت نوشته ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/weblog/atom.xml" />
   <id>tag:www.parvizy.com,2008:/weblog/12</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12" title="غربت نوشته ها" />
    <updated>2008-05-25T02:05:21Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>بدکامي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2008/01/post_43.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=627" title="بدکامي" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2008:/weblog//12.627</id>
    
    <published>2008-01-11T00:14:10Z</published>
    <updated>2008-05-25T02:05:21Z</updated>
    
    <summary>همه کارم زخودکامي به بدکامي و بدنامي کشيد آخر!...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>همه کارم زخودکامي به بدکامي و بدنامي کشيد آخر!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>2008</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2008/01/2008.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=626" title="2008" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2008:/weblog//12.626</id>
    
    <published>2008-01-01T03:58:32Z</published>
    <updated>2008-05-25T02:05:09Z</updated>
    
    <summary>سال نو مسيحي، مجددا مبارک باد. هر سال دريغ از آن سال و سال و سال و سال....</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>سال نو مسيحي، <a href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/01/2007.html">مجددا</a> مبارک باد.<br />
هر سال دريغ از آن سال و سال و سال و سال.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>عشرت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/12/post_42.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=625" title="عشرت" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.625</id>
    
    <published>2007-12-01T00:02:14Z</published>
    <updated>2008-05-25T02:04:54Z</updated>
    
    <summary>هنگام تنگدستي درعشق کوش و مستي کاين کيــمياي هسـتي قارون کـند گــدا را *** آنجا که تو باشي و نيفتد گذرم آنجا که نيفتد گذرت رهگذرم اين راز غم انگيز چه باشد همه عمر يکبار بيا و بگذر از نظرم...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="شعر" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>هنگام تنگدستي درعشق کوش و مستي<br />
کاين کيــمياي هسـتي قارون کـند گــدا را</p>

<p>***</p>

<p>آنجا که تو باشي و نيفتد گذرم<br />
آنجا که نيفتد گذرت رهگذرم<br />
اين راز غم انگيز چه باشد همه عمر<br />
يکبار بيا و بگذر از نظرم<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دوست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/10/post_41.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=624" title="دوست" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.624</id>
    
    <published>2007-10-03T00:43:14Z</published>
    <updated>2008-05-25T02:04:41Z</updated>
    
    <summary>چند صباحي از فرط بي وقتي دستم به نوشتن مطلبي نرفت، اما دلم پر بود از حرفهاي نگفته! شنبهء گذشته، هنوز چشم به روز نگشوده، صداي تلفن همراه، از خواب صبحگاهي بيدارم کرد! پيام کوتاه بود:&quot; شاهين عزيز! امير هستم&quot;...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>چند صباحي از فرط بي وقتي دستم به نوشتن مطلبي نرفت، اما دلم پر بود از حرفهاي نگفته!</p>

<p>شنبهء گذشته، هنوز چشم به روز نگشوده، صداي تلفن همراه، از خواب صبحگاهي بيدارم کرد! پيام کوتاه بود:" شاهين عزيز! امير هستم" و شماره اي به همراه، شايد به احتساب وقت، قصد بيدار کردم را نداشت اما آن پيام کوتاه چنان شعفي در دلم انداخت که خواب از سرم پريد و لحظه اي نگذشت که صداي بوق تلفن در گوشم پيچيد.</p>

<p>صداي شنيدن دوست بعد از هشت سال چه لذتي مي تواند داشته باشد، هم محل، هم دبيرستاني، دوست، دوست و دوست و دوست. شايد گناه من بود که بي خبر رفتم و هيچکس را پيغامي نگذاشتم.</p>

<p>"... به صفحه مونيتور خيره مي شوم و به سالهايي مي انديشم که هيچ کارمفيدي در کارنامه ام ثبت نکردم و شايد اگر لطف و صميميت دوستان هم نبود همان چند کار را هم در سالهاي بعد انجام نمي دادم. تحمل شرايط برايم سخت بود. محيط ها کوچک و خيابان ها همه باريک. فکر ها همه بسته و قدها همه کوتاه.</p>]]>
        <![CDATA[<p>فکرش محصورم کرد. آنچنان که نفس کشيدن برايم سخت شد. تابستان بود. با تلاش و سختي و دوندگي شرايط برايم رو به بهبود بود، اما ديگر آن رنگ و بوي سابق را نداشت. اينچنين نمي شود. به هيچ چيز و هيچ کس و هيچ شرايطي نمي توان اطمينان کرد. اينها همه ظاهري است.</p>

<p>سرزنشم کردند، چند تن از همکارانم از رفتن منعم کردند، " هر کسي از ظن خود شد يار من". اما ديگر تصميم را گرفته بودم. فيلمي را که دستيارش بودم، نيمه کاره رها کردم و قراردادي را که با انجمن سينماي جوان داشتم به پايان بردم و کاري را که قرار بود براي گروه کودک شبکهء دو بسازم، به فروختن فيلمنامه اش راضي شدم و از ادامهء بازي در سريال تلوزيوني انصراف دادم و در يک صبح آفتابي، در حاليکه به ماسه هاي کف آسفالت خيره بودم تا خوب در خاطرشان بسپارم، بدون خداحافظي ايران را ترک کردم تا بخود بفهمانم که کشورم گم کرده بسيار دارد از رفتن کساني چون من خم به ابرويش نمي آيد."</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دموکراسي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/05/post_40.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=623" title="دموکراسي" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.623</id>
    
    <published>2007-05-27T14:50:14Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:18:03Z</updated>
    
    <summary>بخشي از نظريات مهندس مهدي بازرگان در مقاله اي منتشر نشده: &quot;دموکراسي در جنبه اخلاقي و اجتماعي آن يعني اينکه مردم حقيقتاً به يکديگر علاقه و احترام داشته و براي سايرين از صميم قلب حق نظر و آزادي و مخصوصاً...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="سياست" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>بخشي از نظريات مهندس مهدي بازرگان در مقاله اي منتشر نشده:</p>

<p>"دموکراسي در جنبه اخلاقي و اجتماعي آن يعني اينکه مردم حقيقتاً به يکديگر علاقه و احترام داشته و براي سايرين از صميم قلب حق نظر و آزادي و مخصوصاً ارزش قائل باشند، و به اين نکته وقوف يافته باشند که تا همفکري و همکاري عمومي نباشد و افراد دست از خودبيني و خودخواهي برندارند موفقيتي نصيب اجتماع و افتخاري نصيب شخص نخواهد شد.".<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نهي از منکر ايراني</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/04/post_39.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=621" title="نهي از منکر ايراني" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.621</id>
    
    <published>2007-04-26T21:38:31Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:17:50Z</updated>
    
    <summary>ما ايرانيان، اگر نه تنها ترين، که يکي از بهترين مونتاژگران زمانه ايم. فرقي نمي کند در چه زمينه اي باشد، صنعتي و يا فرهنگي، ورزشي و يا هنري، هر آنچه هست مي بايست مطابق باورهاي دودماني و رفتار اجتماعي...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>ما ايرانيان، اگر نه تنها ترين، که يکي از بهترين مونتاژگران زمانه ايم. فرقي نمي کند در چه زمينه اي باشد، صنعتي و يا فرهنگي، ورزشي و يا هنري، هر آنچه هست مي بايست مطابق باورهاي دودماني و رفتار اجتماعي مان تغيير يابد و از چهارچوب عرفمان نيز بيرون نزند.</p>

<p>پادشاهان هخامنشي در زمان جنگ زنان و کنيزان خود را نيز به همراه لشگريان و سپاهيان  مي بردند و آنان را در جحازي بر اسب و فيل سوار مي کردند و کسي به اندروني آنان نظري نداشت زيرا که به زنان و حتي کنيزان خود نيز متعصب بودند. (به نقل از هرودوت)</p>

<p>داريوش بزرگ پس از آنکه به پادشاهي منصوب شد، با پنج سردار ديگر که همراه و هم پيمان بودند قراري گذاشت. قرار بر اين شد که من بعد آن پنج عزيز همراه هر کجا که خواستند بدون ا ِذن شاهي وارد شوند مگر به حرمسراي وي.</p>

<p>يکي از شاهزادگان اشکاني (نپرسيد کدامشان که الآن حضور ذهن ندارم، مطمئنم که فرهاد بود، اما فرهاد چندم، فراموش کرده ام) که در زمان وفات پادشاه در روم حضور داشت، براي وراثت تخت شاهي از آنجا به پارت فراخوانده شد. شاهزاده به رسم عادت و تربيت رومي، صورت مي تراشيد و زلف مي بريد و همچون روميان شاخهء زيتون به سر مي گذاشت. چندي نگذشت که توسط مهستان، مجلس وقت به وي تذکر داده شد چنين نکند، زيرا  در شان پادشاه اشکاني نيست که صورت بتراشد و موي سر کوتاه نمايد.<br />
به هر روي تذکر مفيد واقع نشد و به دفعات رسيد و سرانجام در پي بي اعتنايي وي به نهي از منکر اعضاي مجلس مهستان پس از مدت کوتاهي توسط ايشان از پادشاهي خلع شد و بجاي او برادرش به تخت نشست. (ايران باستان، ژوزف ويسهوفر)</p>

<p>اين موضوعات بخوبي نشان مي دهد که موضع برخورد با حجاب ظاهر و زن، مسئله اسلام نبوده که موضوع ايران زمينيان مسلمان (اعم از ايرانستان و افغانستان و تاجيکستان و هر چه بلاد آريايي نشان دوقلوست) بوده است، وگرنه مردمان عرب از ما به دين متعصب ترند. جالب اينکه ما آنان را دينداران بي غيرت مي دانيم و آنان ما را مشرکاني مرفوض مي خوانند. حال در اين ميان پيدا کنيد پرتغال فروش را؟</p>

<p>اين شيوه برخود امروزين با حجاب و سعي در يکپارچه کردن جامعه، همانطور که در پست قبلي نوشتم، راهي است بخطا و بهتر آن است بجاي مقابلهء با آن، مثل مابقي کارهايمان (حتي از نوع هسته اش) بفکر مونتاژش باشيم و بقول آيت الله شاهرودي بوميش کنيم و لاغير، اين ره که مي رويم به ترکستان است.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شرق و غرب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/04/post_38.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=616" title="شرق و غرب" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.616</id>
    
    <published>2007-04-24T05:19:49Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:17:37Z</updated>
    
    <summary>آقا مهدي سيبستان بحثي را پيش انداخته که دنباله اش را در ارض ملکوت داريوش عزيز دنبال کردم. مبحث شرق و غرب. در ظاهر اختلاف عمده اي با يکديگر دارند، چه بسا که اين اختلاف بيشتر به اختلاف مذهب مي...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>آقا مهدي <a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2007/04/post_590.shtml">سيبستان</a> بحثي را پيش انداخته که دنباله اش را در ارض <a href="http://blog.malakut.org/archives/2007/04/post_234.shtml">ملکوت</a> داريوش عزيز دنبال کردم. مبحث شرق و غرب.<br />
 <br />
در ظاهر اختلاف عمده اي با يکديگر دارند، چه بسا که اين اختلاف بيشتر به اختلاف مذهب مي ماند تا تمدن. اين فاصله اي که امروزه ما شاهدش هستيم، بيشتر ناشي از مباحث ايدئولژيک است. اختلاف بين مسجد و کليسا. اسلام و يهوديت و از اين قبيل اختلافاتي که بهانه را براي آشفتگي دنيا فراهم آورده است. کج فهمي و دگماتيسم. جزميت و تماميت خواهي و در کل دنيا را در دو بخش سفيد و سياه ديدن.</p>

<p>اگر بخواهم به تاريخ استناد کنم، دنياي غرب امروز ديگر هيچ ارتباطي با يونان ندارد. آنها آن استفاده اي را که مي بايست از يونان ببرند، برده اند. يونان ديگر چيزي براي ارائه ندارد. تنها چيزي که ماحصل يونان و فلاسفه اش بود براي غرب در يک جمله خلاصه شد:"دموکراسي به معني حکومت بر جامعهء آزاد". اين تعريف براي اهالي قدرت کمي خطرناک بنظر مي رسد. فرقي نمي کند که در امريکا اجرا شود و يا در ايران. جامعه آزاد از تمرکز قدرت جلوگيري بعمل مي آورد، حال آنکه با اين ترافيک قدرت در دنيا، ديگر کدام جامعه آزاد را مي توان سراغ گرفت؟ اصلا اگر چنين آزادي باشد -  نه حتي از نوع بي بند و باري و آنارشيسم  -  کدام سنگ بروي سنگي بند مي شود. مگر يونانيان با چنين انديشه اي توانستند روياي خود را تحقق بخشند.</p>

<p>بنظر مي رسد الگوي غرب امروز بيشتر معطوف به روم باستان است، تا آنجا که اتحاديه اروپا با سرعت تمام بسمت يکپارچگي  پيش مي رود و امريکا بشدت علاقمند گلوباليزم و يکدست کردن دنيا از نوع دموکراسي خويش است. در چنين حالتي ديگر جامعهء آزاد معنا نمي يابد. حتي ديگر افراد نيز نمي توانند آزادانه در رد و پذيرش موضوعي ابراز عقيده کنند، فقط بحث انتخاب بجا مي ماند: اين يا آن؟</p>

<p>در واقع در تجزيهء دو تمدن، آنان همان راهي را در پيش گرفته اند که ايرانيان قبل از اسلام بشدت به آن معتقد بودند. تا جايي که هرودت به تمسخر مي نويسد:"در حاليکه ما يونانيان به آزادي فردي اعتقاد داريم، پادشاهان هخامنشي به همگن کردن جامعه معتقدند". اما چه مي شود که چنين اتحادي که تا چندين قرن متمادي زبان زد دنيا مي شود و بزرگترين پادشاهان غربي در پي الگو برداري از آن بودند و همچنان هستند، جايش را به به يک نگاه عجيب و غريبي مي دهد که سرانجام ِ ما را با دنيا به قهر مي کشاند.</p>

<p>ژوليو سزار با الهام از همين ايده قدم در راه تثبيت امپراطوري روم گذاشت، و امروزه همان انديشه در پيدايش اتحاديهء اروپا متبلور مي گردد. بنظرم نکته انحرافي در کار ما بعلت عدم شناخت خويش و بحران هويت تاريخي سرزمينمان، جايگزيني "همسان" سازي و يا "همشکل" سازي با "همگن" سازي است. در "همگن" سازي شکل و اندازه مهم نيست، حتي مکان نيز دخالتي ندارد، بلکه روشي است که انجامش در هر شرايطي به نتيجهء مشترک ختم مي گردد. در حاليکه در "همسان" سازي و يا "همشکل" سازي چنين نيست، زيرا که نظم اجباري است، ترتيبي که تکثر و خلاقيت را از بين مي برد. (نمونهء امروزي آن در کشور ما همين مسئلهء امر به معروف و نهي از منکر و يا طرح مسائلي همچون لباس ملي و از اين قبيل است). جالب اينجاست که بصورت خام مي دانيم مسئله اي مهمي در انجام اين عمل وجود دارد اما اصل آنرا گم کرده ايم. تصور مي کنيم که اگر همگي يک نوع لباس بپوشيم آن اتحاد لازم بدست مي آيد (در حاليکه با نگاهي به بازمانده هاي تخت جمشيد مي توان دريافت که آن قدرت با وجود و حضور مردماني از فرهنگهاي مختلف شکل گرفته بوده است). </p>

<p>يعني در سالهاي غيبت تاريخيمان، غربيان به آنچه ما مي انديشيديم، عمل مي کردند و امروزه در بدو ورود دوبارهء مان به دنياي نوين، ما به آنچه آنان عمل مي کنند نگاه عاقل اندر سفيهانه داريم. در واقع در عين بي خبري ما، در حوزهء تمدن به يکديگر نزديک شده ايم.</p>

<p>اما مشکل کجاست؟ بنظرم مشکل در ندانستن است. با توجه به عدم شناخت صحيح از هويت فرهنگي تاريخي سرزمينمان و همچنين عدم تحقيق درست در رابطه با غرب، نگاه پيچيده اي را در ذهن خود پرورانده ايم، تا جايي که ما در شکل آرماني خود مفتخر به شعارهاي از دور خارج شدهء غرب هستيم و غربيان در شکل متصور شدهء خود مستاصل از تباهي ما.  حال اين در صورتي است که بقول ملکوت نه غرب بهشت برين است و نه آنجا دوزخي که نتوان در آن زندگي کرد.</p>

<p>حال آنچه لازم است نگاهي بدور از تعصب را لازم دارد تا با نگاهي ژرف به خير و شر هر دو پي ببرد. آنچه مشخص است ما از داشته هاي خود به اندازه کافي استفاده نبرده ايم و هنوز اندر خم يک کوچه ايم، اما عزيزان اين را هم نبايد ناديده گرفت که از عمر ايران نوين صد سالي بيش نمي گذرد و در اين عمر کوتاه چه بسا که خوب جهيده ايم. به هر روي نمي توانيم کشور خود را در حال حاضر با غربي مقايسه کنيم که چهارصد سال است و بل بيشتر که روزنامه دارد و از سيستم دو حزبي استفاده مي برد. بياييد "آسايش نسل" را با "آرامش تن" جابجا کنيم، واقعاً چقدر مهم است که در اروپا از اينترنت پر سرعت استفاده مي کنيم، و يا چه مهم که در فروشگاه هر چه مي خواهيم در دسترس داريم. از فضائلي نام ببريم که باعث ايجاد اين راحتي شد. از سختي حرف بزنيم که اين مردم بخود قبولاندند و پافشاريي که در طلب حق خود کردند. از کارگراني که در ايجاد اصناف خود زحمت کشيدند، از محققاني که وقت خود را در کتابخانه ها گذراندند، از آن احساس مسئوليتي که تک تک افراد اين جامعه نسبت به محيط خود دارند و از آن احترام متقابلي که در بين آنان رد و بدل مي شود.</p>

<p>در نهايت اينکه شايد مقايسه کار ثمر بخشي نباشد اما محک خوبي است.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>واحد هاي پولي رايج در تاريخ ايران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/04/post_37.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=615" title="واحد هاي پولي رايج در تاريخ ايران" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.615</id>
    
    <published>2007-04-23T02:58:45Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:17:22Z</updated>
    
    <summary>چندي قبل در خبرها خواندم که قرار است نمايندگان مجلس پيشنهاد خذف واحد &quot;ريال&quot; را از سيستم پولي کشور بدهند. جالب است که در کشور ما هم &quot;ريال&quot; و هم &quot;تومان&quot; دو اسم غير فارسي است. (البته اگر دوستان خرده...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="تاريخ" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>چندي قبل در خبرها خواندم که قرار است نمايندگان مجلس پيشنهاد خذف واحد "ريال" را از سيستم پولي کشور بدهند.</p>

<p>جالب است که در کشور ما هم "ريال" و هم "تومان" دو اسم غير فارسي است. (البته اگر دوستان خرده نگيرند که قرار نيست همه چيز فارسي باشد). اولي اسپانيايي و از اصل لغت "رئال" گرفته شده و دومي ترکي مغولي  به معني "ده هزار" است.<br />
 <br />
اما جالبتر اينکه در ازبکستان، واحد پول فارسي است، واحد پول اين کشور "تا" است و نقشي که بروي يک طرف پول آنهاست، حلقهء قدرت پادشاهان ساساني است. "تا" به همان سادگي "تايي" است که ما در زبان محاوره استفاده مي کنيم. مثلا ً "پنج تا" و يا "ده تايي".</p>

<p>"درهم" نيز از"درخما" واحد پول دورهء "اشکانيان" وام گرفته شده که خود نيز ريشهء يوناني دارد. تا قبل از پذيرش "يورو" واحد پول يونان همچنان "درخما" بود.</p>

<p>"دينار" نيز ريشه در روم باستان دارد و از "ديناروس" گرفته شده است.</p>]]>
        <![CDATA[<p>احتمالا ً اولين واحد هاي پول در ايران مي بايست بر اساس سيم و زر بوده باشد. اما تا آنجا که مي دانم واحد پول دورهء هخامنشيان "دريک" بوده است. <br />
واحدهاي پولي رايج در تاريخ ايران به شرح زير است:</p>

<ul>
<li>"زر، زريک، دريک" توسط هخامنشيان.</li>
<li>"درخما" توسط اشکانيان که در اصل از واحد پول يونانيان وام گرفته شده بود و توسط اسکندر به ايران وارد شد.</li>
<li>"پول" توسط ساسانيان در سه شکل زرين، سيمين و مسين بوجود آمد.</li>
<li>"دينار" از "ديناروس" واحد پول روم باستان است که توسط بازرگانان بين النهرين و مُفتحين روم شرقي پذيرفته شده بود.</li>
<li>"صنار و يا محمودي" توسط سلطان محمود غزنوي.</li>
<li>"شاهي" توسط سامانيان.</li>
<li>"قـِرآن" برگرفته از "صاحبقـِران" لقبي که اکثر پادشاهان ايراني براي خود انتخاب مي کردند (برگرفته از کتاب هرمزدنامه).</li>
<li>"تومان" توسط ايلخانان مغول (تومان يعني ده هزار).</li>
<li>"عباسي"  توسط صفويه.</li>
<li>"ريال" از اصل لغت اسپانيايي "رئال" و بعد از حضور پرتغالي ها در ايران گسترش يافت.</li>
<li>"اشرفي" به روايتي واحد پول طلاي خزانه در زمان صفويه بود که سپس توسط "اشرف افغان" به وجه تسميهء اسمش آنرا گسترش داد (عبدالله مستوفي) و به روايتي ديگر مربوط است به مَلِک اشرف بن تيمورتاش چوپاني از حکام سفاک چوپانيان در آذربايجان مقارن با شيخ صفي الدين اردبيلي که علاقهء بسياري به طلا داشته است و از اينرو دارايي خود را اشرفي نام نهاده بود (عباس اقبال آشتياني). </li>
<li>"غازي" از لغت ترکي و منتصب به "غازي بيگ" يکي ديگر از حکام آق قويلونها است. (آق قويونلوها سني مذهب بودند و قرا قويونلوها شيعه مذهب و با يکديگر رقابت سختي داشتند و هر دو از اقوام ترکمن بودند).</li>
<li>"نادري" توسط نادرشاه افشار.</li>
</ul>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سخن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/04/post_36.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=614" title="سخن" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.614</id>
    
    <published>2007-04-19T03:18:44Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:17:11Z</updated>
    
    <summary>اگــر چه پیش خردمـند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی دو چـــیز طـــیره عــقل است دم فرو بستن به وقت گـــفتن و گـــفتن به وقت خاموشی سعدي چند روز پيش يکي از دوستانم تلفني...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="شعر" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>اگــر چه پیش خردمـند خامشی ادب است<br />
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی<br />
دو چـــیز طـــیره عــقل است دم فرو بستن<br />
به وقت گـــفتن و گـــفتن به وقت خاموشی</p>

<p>سعدي<br />
 </p>

<p>چند روز پيش يکي از دوستانم تلفني شعري برايم خواند به مـَثـَل. کلامش کمي ذهنم را برآشفت. از اينرو بر آن شدم تا جوابي برايش مهيا کنم. حاصل همين چند بيت شعري شد که ملاحظه مي فرماييد.</p>]]>
        <![CDATA[<p>سهل است به ناداني خود خويش گزيدن<br />
شـَهد است رهيدن، جهيدن، نرسيدن<br />
بـَرتاب نگاهت که همه نيست دگرگون<br />
چون بيني و هستي نظر آيد به دو ديدن <br />
هستي همه اين نيست که در ياد تو آمد<br />
هستي همه آن است که در کار تو نآمد<br />
عقل است که خود بيني و سر در به گريبان<br />
فرياد کني بر "من" مسکين، که سرآمد<br />
آن لحظهء خود بيني و خود خواهي و خود باز<br />
آن دم که روي سوي دلت بر هوس و آز<br />
بودند خموش، همچو درنده به کمينگاه<br />
ناگفته سخن عيب نداري برو خود ساز<br />
چون پير بيايد بر ميدان و نشيند<br />
جز موي سپيدش به ميان هيچ نبيند<br />
نه چرخش ايام که در پيچ و خم زلف<br />
بند است و در اين بند همي خود بگزيند<br />
سهراب کشي، رسم کهن مايهء ننگ است<br />
بشتاب برادر که زمان کوته و تنگ است<br />
رستم به مثل بود قوي پنجه و بازو<br />
آن کس که سخن ياد بدو داد زرنگ است<br />
از آدم و خاتم که همه آيهء نقل است<br />
اين سيرهء آنهاست، سخن مايهء عقل است<br />
چون گوش نداري شنوي قصهء مهتر<br />
چشمت نکند راي که اين سايهء جهل است<br />
اين رسم شهان بود که از جبر زمانه<br />
هر کس سخني گفت بشد گبر زمانه<br />
آن کس که به ما گفت دو گوش است و سخن يک<br />
برده است دگر طاقت  اين صبرُ زمانه<br />
آن قصهء رندي است که دادار يکي داد<br />
چون دو شنوي يک بزني حرف به فرياد<br />
چون نقل سخن رفت و حديث سخن آمد<br />
اين نقش کلام است، کند داد به بيداد<br />
چو نيک بماني، همه کس نيک بداني<br />
چو هيچ نداني و به تفکيک بخواني<br />
آن کس که نداند به تو نزديکترين است<br />
ورنه همه را از بر يک چوب براني<br />
اين درد سخن از بر تو حبهء قند است<br />
خود داني و من دانم  و کاين وجه به چند است<br />
"افتادگي آموز اگر طالب فيضي<br />
هرگز نخورد آب زميني که بلند است"</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نبرد سرمايه داران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/04/post_35.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=613" title="نبرد سرمايه داران" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.613</id>
    
    <published>2007-04-16T04:01:25Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:16:59Z</updated>
    
    <summary>نمي خواهم قصهء سيصد را تکرار کنم اما آنچه هنوز ذهنم را بخود مشغول نموده اين است که آيا واقعا دنياي امروز به همين اندازه از ما شناخت دارد و يا براستي خود را به بيراه ِ مي زند؟ شايد...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="سياست" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>نمي خواهم قصهء سيصد را تکرار کنم اما آنچه هنوز ذهنم را بخود مشغول نموده اين است که آيا واقعا دنياي امروز به همين اندازه از ما شناخت دارد و يا براستي خود را به بيراه ِ مي زند؟<br />
شايد کمي عجيب باشد، ولي بر اين باورم که دستاني در دنيا در حال تغيير مزاج فکري مردم هستند و به هر طريقي سعي در انجام آن دارند.</p>

<p>به نظرم  اکنون دنيا در دو سو ايستاده است، يکي سو موافقان نظام سرمايه داري يعني امپراليست ها، و در سوي ديگر مخالفان آن. شايد روزي که علم نوين اقتصاد بنا نهاده شد تا اساس راحتي فراهم آورد، کسي پيش بيني نمي کرد که روزي بشيريت اسير اين اساس راحتي گردد. امپراليزم (امپراليسم) به مفهوم روند تکاملي و تاريخي در شيوه هاي توليدي سعي در انحصار طلبي کل دارد. اين اقدام بخصوص از اواخر قرن نوزدهم شکل جديدتري بخود گرفت و با تفکرات سياسي و عقيدتي نيز همراه شد و حتي تا به امروزه، لحظه به لحظه در حال فتح سنگرهاي جديدي مي باشد که دست آورد بشر در صد سال اخير بوده است.</p>

<p>به عنوان مثال روزي که کارگران معادن زغال سنگ براي گرفتن حق خود و تشکيل صنف کارگري دست به اعتصاب زدند تا به معدن داران بفهمانند، آنان نيز انسانند، هيچ نمي انديشيدند که در آينده محققان نظريه دهند که:"سي تا چهل و پنج دقيقه خواب ميان روز، راندمان کاري کارکنان را افزايش مي دهد"، و اين نه از جهت سلامت افراد که بدليل سود بيشتر بايد صورت گيرد. ملاحضه بفرماييد، همه چيز در خدمت "سود" است. نظريه ها، فرضيه ها، راه حلها، تشکلها، شرکتها، سازمان ها و نهادها و غيره و غيره.</p>

<p>"سود" جاي "ارزش" را براحتي پر کرده است. حتي بنظرم فلسفهء "لذت آرام" غرب را به "خوشي شديد" تغيير داده است. آنان که در غرب زندگي مي کنند مي دانند که "Fun" از چه جايگاه مهمي در زندگي مردم امروزي مغرب زمين برخوردار است. فلسفهء "Fun" همان چيزي است که ميلان کوندرا در کتاب آهستگي از آن بعنوان کودکي بي پدر و مادر ياد مي کند. <br />
در تعريفي ديگر در پي از بين بردن "لذت آرام"  اين "خوشي شديد" همانند قرص اکسي مي ماند که مردمان خسته از اين سيستم را سر پا نگاه مي دارد.</p>]]>
        <![CDATA[<p>بخاطر دارم که تا چند سال پيش در همين انگلستان، براحتي مي شد مغازهء اغذيه فروشي دست و پا کرد و زندگي آرامي را روبرا. اما کم، کم سر و کلهء سرمايه داران و شرکتهاي بزرگ پيدا شد و فروشگاهاي زنجيره اي زياد. اکنون ديگر به ندرت کسي را مي يابيد که جرات داشتن چنين مغازه اي را داشته باشد، اگر هم داشته باشد، خرج مغازه اش را نيز بزور در مي آورد. زيرا در رقابت با شرکتهاي بزرگ هيچ کاري از دستش بر نمي آيد، جز کار زياد با نيروي انساني کم که اصولا به جمع خانوادگي ختم مي شود و کم فروشي با کيفيت نامطلوب که در نهايت باعث ورشکستگي مي گردد.</p>

<p>جالب است که بگويم در چنين شرايطي کسي که کار مي کند، به همان اندازه از زندگي سهم مي برد که کار نکند. يعني پرداخت ماليات، وام مسکن، ماليات شهرداري  در کنار هزينه هاي جاري زندگي چيزي بجا نمي گذارد جز خستگي و سرخوردگي.</p>

<p>روزي در بانک، با سرپرست شعبه حرف مي زدم، او برايم توضيح داد که چقدر شرايط بعد از اتفاق يازدهم سپتامبر سخت شده است و تنها نگراني دولت مسئلهء پولشويي است و جلوگيري از کمک به تروريسم. در جواب به او گفتم: ماليات دولتي بتازگي بيشتر شده است، و جالب اينجاست که اين ماليات فقط به يک طيفي از درآمد افراد بر مي خورد که اکثر جامعهء انگلستان در آن سطح هستند از جمله خود سرپرست شعبه. حال در کنار اين افزايش ماليات، سرمايه داران اين حق را دارند تا خارج از انگلستان حسابهايي داشته باشند، بي حساب و کتاب، مثلاً در يکي از جزاير جنوبي انگلستان که جز مناطق آزاد است. آنان از اين سرمايهء حتي يک پنس هم ماليات نمي دهند. اگر قرار بر پولشويي نيز باشد، آنان بهتر از هر کسي مي توانند پولشويي کنند، نه کسي که در آخر ماه حسابش منفي مي شود. در نتيجه اينکه اين سختگيري از جهت کنترل سرمايهء قشر متوسط جامعه مي باشد که با زياده خواهي سرمايه داران روبرو شده است.</p>

<p>فرضيه اي است که مي گويد، هفتاد و پنج درصد اقتصاد دنيا در دست يهوديان مي چرخد (که بنظرم نمي بايست اشتباه باشد)، حال ما بقي جنگ و دعوا بر سر بيست و پنج درصد باقي مانده است که سرمايه داران ديگر طالب آنند.</p>

<p>اين نگاه امپراليستي، به واقع ديگر جايي براي رشد فرهنگ نمي گذارد، بلکه فرهنگ آفريني مي کند. همه چيز در لابراتوار مورد آزمايش قرار مي گيرد و سپس بوسيلهء پيشرفته ترين تکنولوژي ها به جامعه تحميل مي شود. چيزي که بنظرم در جامعهء امريکا و يا امريکايي و حتي امريکا زده به راحتي رخ مي دهد. تلويزيون، راديو، روزنامه، اينترنت، ماهواره، فيلم، عکس و هر آنچه بتواند شستشوي مغزي جامعه را تسريع بخشد در خدمت اين سيستم قرار مي گيرد.<br />
اکنون شور امپرياليزم به نقطه اي رسيده است که حتي مهد زايش خود را نيز فراموش کرده است و آنان را ناچيز خطاب مي کند. جان بولتون، از طيف نومحافظه کاران کاخ سفيد که به نظم نوين جهاني بر اساس دموکراسي آمريکايي معتقدند، مي گويد:"اروپا قابليت اين را ندارد که وزني در مقابل امريکا باشد. کاري...".</p>

<p>دنيا در نبرد سرمايه داران دست و پا مي زند و در اين نبرد فرهنگها در حال از بين رفتنند، زبانها مي ميرند، مردم جان مي دهند، بي هويتي، هويت مي شود، مرزها بي مفهوم، قوميت عقب افتادگي، مليت ضد ارزش، مذاهب اساس بي خردي و مفاهيم انساني نابود مي گردد.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سينما در ورطهء عوامزدگي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/04/post_34.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=612" title="سينما در ورطهء عوامزدگي" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.612</id>
    
    <published>2007-04-14T04:51:22Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:16:46Z</updated>
    
    <summary>برايم سخت است از موضوعي بنويسم که بدان علاقمندم. چند شب پيش به طور اتفاقي فيلم پر سر و صداي &quot;اخراجيها&quot; را ديدم. از همان سکانس اول متوجه ماجرا شدم که مي بايست فقط &quot;خسته نباشيد&quot; گفت. به هر حال...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="سينما" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>برايم سخت است از موضوعي بنويسم که بدان علاقمندم. چند شب پيش به طور اتفاقي فيلم پر سر و صداي "اخراجيها" را ديدم. از همان سکانس اول متوجه ماجرا شدم که مي بايست فقط "خسته نباشيد" گفت. به هر حال اين گروه و آن همه افراد زحمتي کشيده اند و رنجي برده اند. آنان که دستي در کار دارند مي دانند که سينما حرفه آساني نيست. شايد بتوان از آن بعنوان يکي از مشاغل سخت دنيا نام برد. باور کنيد اقرار نمي کنم، ولي دست کمي از کار معدن ندارد. اما اين سختي، دليل بر سبکي و بي وزني اثر نمي شود. براحتي مي پذيرم که اين کار، بعنوان اولين فيلم بلند داستاني آقاي ده نمکي خوب است، اما قابل ستايش نيست.</p>

<p>هيچ خورده اي بر آقاي ده نمکي وارد نيست که اگر ضعفي در کار است، علتش را بايد از عوامل باتجربهء پشت دوربين پرسيد. کساني همچون آقاي کاسه ساز که تجربهء خوبي در اين کار دارند و خود از مديران اجرايي سينما بودند. به ذن حقير، بي شک حضور آن همه هنرپيشه و عوامل حرفه اي  فقط به شرط حضور ايشان ميسر مي شد و بس. حال چرا از اين گردهمايي چنين نتيجه اي حاصل شد، خود بهتر مي دانند.</p>

<p>بنظرم اخراجيها بيشتر بدنبال مارمولک شدن است تا خودش. جالب اينجاست که هم خود آقاي ده نمکي به باز نويسي چندين بارهء فيلم اشاره کرده است و هم اينکه تيمي از بهترين فيلمنامه نويسان بعنوان مشاور در خدمتش بودند، اما با اين حال اتفاق مهمي در سينما رخ نداده است. سکانس هاي کليشه اي، طنزهاي تکراري، و داستان بسيار سطحي فيلم از جمله مسائلي است که بخوبي مشهود است و از همه مهمتر اينکه <u>اين نوع</u> فرهنگ لمپنيزم که يک فرهنگ کاملا غربي است و يادگار سينماي فارسي (جاي بحث دارد، تو را بخدا آزرده خاطر نشويد) دست آويزي براي تاثير جنگ بر فرهنگ جامعه شده است. از آخرين کلام نيز مي توان اينچنين حدس زد که مشکل سينماي قبل از انقلاب نمي توانسته کاملاً تحت تاثير سيستم حکومتي باشد، بلکه اين بخشي از فضاي فکري جامعه ما است که متاسفانه حتي هنرمندان و دست اندرکاران فرهنگيش نيز از آن مبري نيستند. هر جا که سينما براي مخاطبانش کم بياورد، کلاه مخملي ها با مد روز سر مي رسند.</p>

<p>اما از طرفي ديگر فروش فيلم را نيز نمي توان ناديده گرفت. سينماي کشور بسيار بي پول است و نيازمند بيننده. اما چه خوب بود که متوليان فرهنگي کشور با اجراي سياستهاي درست و برسم تجربه از گذشتگان، مردم را با سينما بار ديگر آشتي مي دادند.</p>]]>
        <![CDATA[<p>حضور حبيب الله کاسه ساز و محمد آفريده را در اين فيلم مي توان بخوبي لمس کرد. هر دوي اين آقايان از مديران موفق امور اجرايي سينما نيز هستند. آنان که محمد آفريده را در سينماي جوان بياد دارند مي دانند که سياستگذاريش چقدر فضاي فيلم کوتاه را در ايران گسترش داد، بطوري که فيلم هاي کوتاه انجمن پا بپاي فيلم هاي بلند جايزه مي گرفت، و نتيجه اش آن شد که در جشنواره  هاي گذشته تعدادي از همان کارگردانان فيلم کوتاه توانستند اولين فيلم بلند خود را ارائه دهند. آقاي کاسه ساز نيز بنظرم يکي از بهترين کارنامه هاي کاريش حضور کوتاه مدتش در ادارهء نظارت و ارزشيابي معاونت سينمايي وزارت ارشاد بود. وي با روابط خوبي که با عوامل سينمايي داشت توانسته بود با فعال کردن سينما ها و حتي دادن سانس اضافي به بعضي از فيلمها و يا تهيه کنندگان کم در آمد، پول را به صندوق سينما باز گرداند. </p>

<p>حال با شناختي که از عوامل سازندهء "اخراجيها" دارم، متعجبم که چرا همانگونه که براي  بازگشت سرمايه فيلم برنامه ريزي شده بود، براي تاثير فرهنگي آن بر سينما و تعمق بيشتر در ارئهء کاري قويتر تدبير لازم بعمل نيامده بود. فيلم در سطحي ترين حالت دربارهء عميقترين مفاهيم حرف مي زند، بطوري که به هيچ وجه با يکديگر کنار نمي آيند. پرش جوان لکنت زبان بروي نارنجک، استحالهء امين حيايي، تغيير انديشهء ديرباز براي ماندن در جنگ، اصرار بر عارف بودن پدر دختر، از همه مهمتر ساز بدست بودنش و محراب در بغل داشتنش، حضور روحاني مسجد در تمامي فيلم، شخصيت سطحي زارع، فرماندهء آشپز و غيره و غيره، همگي بشکلي سطحي سعي در بيان کردن کلامي عميق داشتند. البته نه اينکه تمامي اينها واقعيت نداشته، در آن شکي نيست، اما سينما کتاب داستان راستان نيست.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کي از کجا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/04/post_33.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=610" title="کي از کجا" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.610</id>
    
    <published>2007-04-07T03:55:28Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:16:31Z</updated>
    
    <summary>نوشتن سخت است. هر روز مشکلتر از ديروز. خورجین، خورجین مطلب مورد نوشتن دارم و هيچ حوصله اي در بساط نيست، اگر هم باشد، وسواس نمي گذارد. چندي پيش اسم &quot;زاگرس&quot; ذهنم را بخود جلب کرده بود و بر آن...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>نوشتن سخت است. هر روز مشکلتر از ديروز. خورجین، خورجین مطلب مورد نوشتن دارم و هيچ حوصله اي در بساط نيست، اگر هم باشد، وسواس نمي گذارد.</p>

<p>چندي پيش اسم "زاگرس" ذهنم را بخود جلب کرده بود و بر آن شدم تا ريشه يابي اش کنم. قصه نيز از فيلم سيصد شروع شد و تشابه نام يوناني خشاي آر شاه، "زاراکسوس" با زاگرس. <br />
ما ايرانيان بر اين باوريم که زاگرس ريشه اي زرتشتي-اوستايي دارد، زاگ ره.  به همچنين محققين ديگر اين نام را از اقوام هندي-اروپايي "زاگراثي" وامگير مي دانند.اما بنظر حقير اين اسم بيشتر به يوناني مي ماند.<br />
زاگرس يکي از اساطير يوناني که حاصل همخوابگي پارسه فون (ملکه عالم اموات) و يا بروايتي دميتر (ملکه زراعت) با زئوس است. پارسه فون در معناي امروز به پارسي زبانان اطلاق مي شود. مثل دايچه فون و يا آنگله فون. ممکن است که نام زاگرس در بعد از حملهء يونانيان به ايران براي اين رشته کوه رايج شده باشد. در تعريف پارسه فون نيز متوجه مي شويم که وي بسيار زيبا بوده و در منطقه اي دور از خدايان ديگر زندگي مي کرده است.</p>

<p>***</p>

<p>تا سال گذشته که با دوستان و همکارانم گفتگو مي کردم، همه شاد و خرم، پرسش از آمدنم مي کردند! جاي بسي خوشحالي بود. اما به ناگهان ورق برگشت، بخصوص در اين چند ماه اخير. آخرين، هفتهء گذشته بود و ديدار با همکار عزيزي که بسيار دوستش دارم و برايم محترم است و به جهت کار و اخلاق حرفه اي، برايم الگوي بسيار خوبي است. فعلا هنوز در شـُکم. برايم گفت که شرايط چگونه در يکسال اخير دگرگون شده و اين دگرگوني تاثير بسزايي در سير نزولي توليدات فرهنگي داشته است.<br />
فهم اينکه يک بازيگر در روز چهارده ساعت کار کند، برايم بسيار سخت است.(تا پنج سال پيش ساعت کاري بازيگران به بيشتر از شش و يا هفت ساعت نمي رسيد). شايد اين کار براي عوامل پشت دوربين سخت نباشد، اما براي بازيگران کـُشنده است. بازيي از بازيگر باقي نمي گذارد. از طرفي ديگر مي توان نتيجه گرفت که وقتي بازيگر چهارده ساعت کار مي کند، عواملي همچون دستياران بايد بيست و چهار ساعت کار کنند.<br />
دوستي ديگر برايم تعريف کرد: "چه خوش خوابيدي که آن ممه را لولو برد". وقتي  بر سر صحنهء فيلمبرداري حاضر مي شوي، با تعداد زيادي دخترم، پسرم، پسر عمه و پسر خاله ام، دايي و عمو ام، عمه و خاله ام وغيره و غيره روبرو مي شوي.<br />
آن ديگري همين ديروز مي گفت:"تو سر سگ بزني، خواننده در مياد! آخه اين چه جهنم بي درو پيکري که هيچ قانوني نداره، کلي زحمت مي کشي، بعد يه آدم بي استعدادي مثل بنيامين رو مي کنن الگو، آخه اونم شعره، ساعت، ديوار، نيمکت، کت و شلوار، خوب يه راست بگو سمساري و همه رو راحت کن... مي خوام برم لس آنجلس اونجا کارمو ادامه بدم، مگه من چيم از شادمهر کمتره، اندي هم غلط کرده گفته کار بچه هاي ايران رو قبول نداره، دو روز بياد اينجا ببينم مي تونه کار کنه". من هم ياد آوري کردم که بندهء خدا نمي توانست، وگرنه حتما الان امريکا نبود.<br />
يکي شان رفته امريکا درس بخواند! يکي شان مي خواهد برود درس بخواند حتي اگر در بورکينا فاسو ثبت نامش کنند. آن يکي حتي برايش مهم نيست که نزديک به صد ميليون بدهد اما بياد خارج تحصيل کند. رضا صادقي دوست دارد براي زندگي به خارج از کشور برود. همه و همه بدنبال خروجند. واقعا آنجا چه خبر است؟</p>

<p>پي نوشت: نوشته اي از <a href="http://weblog.sohrab.org/archives/000582.php">سهراب</a> در زمينهء تغييرات داخلي.</p>

<p>***</p>

<p>کم کم دارد از اين "<a href="http://i.hoder.com/archives/2007/04/070405_015935.shtml">حسين درخشان</a>" بيشتر خوشم مي آيد. تقريبا ً سال گذشته بود که در باره اش با برادر <a href="http://sibestaan.malakut.org/">سيبستان</a> و يکي ديگر از دوستان حرف زدم. آنروز آنها عقيده ام را براحتي نپذيرفتند و گفتند که خوبي وبلاگ همين است، "تکثر". اما بنظر حقير حسين ديروز براحتي مي توانست وبلاگنويسان جوان را بخطا بياندازد و مي بايست بسيار در نوشته هايش دقت مي نمود. حال اين اتفاق رخ داده است. حسين، حسين ديگري شده است که پذيرشش براي خيليها راحتر مي باشد. درست است تعدادي چشم ديدن او را ندارند، من هم نه اينکه چنين بودم، نه، اما با روشش نيز موافق نبودم (اين را در حالي مي نويسم که حقير ميزبانش نيز بوده است)، اما اکنون برايم شيرين شده و حرفش را بهتر مي فهمم. حسين علمدار راهي نيست. ادعايش نيز تبلور انديشه اي را در بر ندارد. اما سخن امروزش بنظرم صادقانه تر است، حتي اگر که نوشته هايش به مزاج خيلي ها سازگار نباشد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نرود ميخ آهني بر سنگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/03/post_32.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=609" title="نرود ميخ آهني بر سنگ" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.609</id>
    
    <published>2007-03-27T13:13:43Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:16:16Z</updated>
    
    <summary>بخشي از نامه شون پن هنرپيشه سرشناس آمريکايي به جورج بوش: &quot;You want to rattle sabers toward Iran now? Let me tell you something about Iran, because I&apos;ve been there and you haven&apos;t. Iran is a great country. A great...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="سياست" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>بخشي از نامه <a href="http://www.huffingtonpost.com/sean-penn/an-open-letter-to-the-pre_b_44172.html">شون پن</a> هنرپيشه سرشناس آمريکايي به جورج بوش:</p>

<div dir="ltr" align="left">"You want to rattle sabers toward Iran now? Let me tell you something about Iran, because I've been there and you haven't. Iran is a great country. A <u>great</u> country. Does it have its haters? You bet. Just like the United States has its haters. Does it have a corrupt regime? You bet. Just like the United States has a corrupt regime. Does it want a nuclear weapon? Maybe. Do we have one? You bet. But the people of Iran are <u>great people</u>. And if we give that corrupt leadership, (by attacking Iran militarily) the opportunity to unify that great country in hatred against us, we'll have been giving up one of our most promising future allies in decades. If you really know anything about Iran, you know exactly what I'm referring to. Of course your administration belittles diplomatic potential there, as those options rely on a credibility and geopolitical influence that you have aggressively squandered worldwide."</div><br>
]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بهاريه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/03/post_31.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=606" title="بهاريه" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.606</id>
    
    <published>2007-03-21T10:51:19Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:16:06Z</updated>
    
    <summary>خم شدش سياهي سرد زمستون که خراب بود رو سر گداهاي کنج خيابون رو سر نيلوفرا و لادن و مردم اين شهر رو سر آدماي خسته از اين درد بچه هاي گشنهء منتظر نون سياهي رفتش و صورتا هنوز سياس...</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="شعر" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>خم شدش سياهي سرد زمستون<br />
که خراب بود رو سر<br />
گداهاي کنج خيابون<br />
رو سر نيلوفرا و لادن و مردم اين شهر<br />
رو سر آدماي خسته از اين درد<br />
بچه هاي گشنهء منتظر نون</p>

<p>سياهي رفتش و صورتا هنوز سياس ولي<br />
دلمون هزارتا آيه سفيد همراه داره<br />
تو نگو کي مي رسه، کي مي رسه<br />
که خدا بهتر خودش خبر داره</p>

<p>همچي که شکوفه ها سر بزنن<br />
غنچه هاي توي باغ <br />
همراه کبوترا و قمريا پر بزنن<br />
سياهي جمع مي کنه بساطشو<br />
شب ميره، آفتاب مياد<br />
ماه مياد مهتاب مياد<br />
آرزوي رفته بر باد همه<br />
از تو پس کوچه هاي خاکي شهر<br />
همراه نفسهاتون<br />
از توي قفسهاتون<br />
مثه اون دختر موبلند مشکي ابروي زير گذر<br />
همچيني با ناز و آب و تاب مياد<br />
آره، آره بهار مياد<br />
سوز ميره، جاش ساز مياد<br />
غم ميره، آواز مياد</p>

<p>دلاتون نگيره از سردي که درد<br />
درد بي علاج و بي درمون ما<br />
نه که از سرما باشه<br />
يا نه اين که هر زمستون<br />
هر کسي منتظر فردا باشه<br />
درد ما درد نفهميدنه و درد شما<br />
بخوره بجونه هر کي خائنه<br />
بخوره هر کي هست، هر جا باشه</p>

<p>دلم خوش مي کنم به ديدنت<br />
آرزومه که يه روز ببينمت<br />
از روي قله هايي که قداشون<br />
قد هيچکس بهشون نمي رسه<br />
هميشه سبزي و شاد<br />
هميشه خرم و خوش</p>

<p>نا اميدم نکني<br />
سياهي مي ره و روشني يه روز بيرون مياد<br />
شب ميره، آفتاب مياد<br />
ماه مياد مهتاب مياد</p>

<p>***</p>

<p>سال نو به مبارک.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>صهيونيست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parvizy.com/weblog/archives/2007/03/post_30.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parvizy.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=12/entry_id=605" title="صهيونيست" />
    <id>tag:www.parvizy.com,2007:/weblog//12.605</id>
    
    <published>2007-03-16T14:01:16Z</published>
    <updated>2007-06-18T00:15:53Z</updated>
    
    <summary>بخشي از سخنان آريل شارون به شيمون پرز در سوم اکتبر سال دوهزار و يک:&quot;هر وقت که ما کاري انجام مي دهيم، تو به من مي گويي آمريکايها آن کار را ،انجام مي دهند، اين کار را انجام مي دهند......</summary>
    <author>
        <name>Rebel</name>
        <uri>http://parvizy.com</uri>
    </author>
            <category term="سياست" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.parvizy.com/weblog/">
        <![CDATA[<p>بخشي از <a href="http://www.aljazeera.com/me.asp?service_ID=13123">سخنان</a> آريل شارون به شيمون پرز در سوم اکتبر سال دوهزار و يک:"هر وقت که ما کاري انجام مي دهيم، تو به من مي گويي آمريکايها آن کار را ،انجام مي دهند، اين کار را انجام مي دهند... مي خواهم يک مسئله را برايت واضح بگويم: در رابطه با فشار آمريکايها به اسرائيل نگران نباش. ما، يهوديان، آمريکا را کنترل مي کنيم و امريکائيها نيز خود اين را مي دانند."</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

